شمارهٔ ۱۸۶
منم مست از لب ساقی نه از می کز آن لب میکشم جام پیاپی من از گفتار مطرب در سماعم نه از آواز چنگ و ناله نی بجان من زنده چون باشم که جانم ندارد زندگی یک لحظه بی وی الا ای آفتاب سایه گس
۱۹۲ شعر از شمس مغربی
منم مست از لب ساقی نه از می کز آن لب میکشم جام پیاپی من از گفتار مطرب در سماعم نه از آواز چنگ و ناله نی بجان من زنده چون باشم که جانم ندارد زندگی یک لحظه بی وی الا ای آفتاب سایه گس
ای هر نفس تافته بر دل ز تو نوری از سر تو جان یافته هر لحظه سروری در سایه جان ز آتش سودای تو سوزیست آن نیست که خاص است ظهورت به ظهوری تا پرتو خورشید تو بر کون بتابید ذرات جهان را نب
صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشایی زکه رخ نهفته داری ز چه رو نمینمایی برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی چو دل از منی و مایی نگذشت شد عیانش که تویی
ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالی سایه ات از رخ ذرات مبادا خالی ما چو ذره همه در سایه خورشید توایم بر مدار از سر ما سایه ز فارغ بالی دلم از زلف تو پیوسته پریشان حالست گرچه جمعست در آن
ای از دو جهان نهان عیان کیست وی عین عیان پس این نهان کیست آنکس که به صد هزار صورت هر لحظه همی شود عیان کیست وانکس که به صد هزار جلوه بنمود جمال هر زمان کیست گویی که نماهنم از دو عا