شمارهٔ ۱۴۲ - هم در ستایش آن شهریار
چو شد فروزان از تیغ کوه رایت خور بسان رایت سلطان خدایگان بشر هوا ز تابش خورشید بست کله نور زمین ز نورش پوشیده جامه اصفر شب از ستاره برافکنده بد شمامه سیم فرو فکند جلاجل خور از نسیج
۳۱۴ شعر از مسعود سعد سلمان
چو شد فروزان از تیغ کوه رایت خور بسان رایت سلطان خدایگان بشر هوا ز تابش خورشید بست کله نور زمین ز نورش پوشیده جامه اصفر شب از ستاره برافکنده بد شمامه سیم فرو فکند جلاجل خور از نسیج
ای آذر تو بافته از غالیه چادر اندر دل عشاق ز دست آذرت آذر زلفین تو ریحان دل عشاق تو جنت دیدار تو خور دیده عشاق تو خاور نه سرو سهی چون تو و نه لاله خودرو نه طرفه چین چون تو و نه لعب
شاه محمود سیف دولت و دین هر کجا باشد او به بحر و به بر جفت بادش سر و رو دولت و بخت رهبرش فتح و یمن و نصر و ظفر شاه پیروز بخت فرخ پی ملک عادل فرشته سیر آنکه آراستست مجلس ازو وانکه پ
بهست قامت و دیدار آن بت کشمیر یکی ز سرو بلند و یکی ز بدر منیر بتی که هست رخ و زلف او به رنگ و به بوی یکی شبیه عقیق و یکی بسان عبیر دل و برش به چه ماند به سختی و نرمی یکی به سخت حدی