شمارهٔ ۱۴۸ - هم در ثنای او
مسعود سعد سلمانپادشاه بزرگ دین پرور
شهریار کریم حق گستر
خسرو کامگار مسعودست
کش زمانه ست بنده و چاکر
شاه شاهان علاء دولت و دین
آن فلک منظر ملک مخبر
تاجداری که رفعت نامش
بر فلک برد پایه منبر
کامگاری که بسطت دستش
بر زمین ریخت مایه کوثر
صحن ملکش به دهر هفت اقلیم
خیل بختش ز چرخ هفت اختر
راعی امن او به شرق و به غرب
داعی جود او به بحر و به بر
تارک رتبت بلندش را
زیبد اکلیل آسمان افسر
گردن همت بزرگش را
بر در امر او به روز و به شب
در صف کین او ز چپ و ز راست
زیبدش صبح و مهر تیغ و سپر
عدل او بانگ زد چنان بر ظلم
برد خوش خوش ضعیف حالان را
فتنه را شد مصاف زیر و زبر
در سر و در شکم ز شور و بلا
آب و خون شد ز هول مغز و جگر
قطره در می شود به بحر اندر
چهره را خاک بیخت گونه پوست
تیغ چون مورد گشت چون لاله
روی چون لاله شد چو نیلوفر
سینه چون کوره تفته در جوشن
مغز چون کفته غنچه در مغفر
ابرش و خنگ و بور و جم زیور
گشته پنهان ز بیم تیغ و تبر
موی بشکافتی به طعن و به ضرب
کوه برداشتی به کر و به فر
که زدش بر برخش و پهلو و بر
در خوی و خون شده زران و کفت
بر سرافکنده چون زنان معجر
این رها کرده همچو ماران پوست
وان برآورده همچو موران پر
یک جهان را به بازوی معروف
زرد پراکند نجم سعد چو خور
هر سویی زان ظفر به هر ساعت
زود از آن مژده در جهان یکسر
گشت از اقبال آن عبیر گلاب
بهر آتشکده که در گیتی است
راست چون یخ فسرده شد اخگر
ملک در جمله آن مراد بیافت
داند ایزد که زود خواهی دید
تو در آن هفته چون مه و خورشید
تا ابد خسروی تو خواهی کرد
سالها بوده ام چنان که بود
گه به سختی کشیده ام نالان
گه به تف عود بیند از مجمر
غرقه روی و رنج راحت و خشک
شعر من باده شد به هر محفل
ذکر من تازه شد به هر محضر
داد نان پاره ای که هست کفاف
این همه هست و شغل های عمل
سخت با نظم و رونق است اندر
کبک و شاهین همی پرد همبال
پای عصیان برون نهند از در
گر ز مدح تو حال و جاه مرا
که دل و طبع تو ز رحمت و عفو
شمارهٔ ۱۴۸ - هم در ثنای او - مسعود سعد سلمان | ناهید