شمارهٔ ۲۳ - هم در مدح او - مسعود سعد سلمان | ناهیدشمارهٔ ۲۳ - هم در مدح او
مسعود سعد سلمانقوت روح خون انگور است
تن پر از فتنه گشت و معذور است
آن نبید اندر آن قدح که به وصف
جان در جسم و نار در نور است
همچو زنبور شد زبان گز و باز
در گوارش لعاب زنبور است
باده گر جان حور شد شاید
زآن که انگور دیده حور است
گلبن و باغ پیش ازین گفتی
تاج کسری و تخت فغفور است
بوستان ها ز برگ ها اکنون
بر طبق های زر طیفور است
به دل بانگ قمری و بلبل
نغمه چنگ و لحن طنبور است
کرد بدرود باغ بلبل از آنک
مر چمن را ز برف ناطور است
زنده شد لهو و شادی از پی آنک
باغ چون جزع و راغ چون شبه را
دل و جان غمگن است و مسرور است
این و آن را چو شیون و سور است
دست مفلوج و پای مقرور است
از چه سخت آبله زده ست چنار
که به خلقت نه سخت محرور است
کز پی زاد و بود رنجور است
چون گهی مست و گاه مخمور است
آنکه خلقش به حسن مشتهر است
وآنکه ذاتش به لطف مذکور است
مهر و چرخ است روشن و عالی
چه شگفت ار بزرگ و منظور است
گرچه از خلق در هنر فرد است
هر چه هست از رضای او بیرون
در دیانت حرام و محظور است
درگهش کعبه شد که طاعت خلق
چون به سنت کنند مبرور است
جز برو خواجگی همه زور است
عقل را هر چه در منظوم است
زان رخش زرد و پشت مکسور است
دولتش زان به طبع مامور است
در جهان ناصر است و منصور است
گاه گنج است و گاه گنجور است
تندرست است و زار و نالانست
ساحر است و بزرگ مسحور است
بر تک و تارکش نه مقصور است
بنده کردش به طبع از پی آنک
وصف او را چو وهم و خاطر من
او بدان نزد خلق مشکور است
در قفس مانده ام ز مدحت او
طبع من با نوای زر زور است
چون چنین است پس چرا همه سال
روز من چون شبان دیجور است
که همه عمر جای من طور است
سر همی گرددم ز اشک دو چشم
همه تن در میان در دور است
صایم الدهرم از ضرورت و کس
بر چنین طاعتی نه مأجور است
رزق مقسوم و بخت مقدور است
تا بدانسته ام که مجبور است
داند ایزد که سخت نزدیک است
دل به تو گر تنم ز تو دور است
تا همی بر زمین و بر گردون
ربع مسکون و بیت معمور است
این بر آن وزن و قافیت گفتم