شمارهٔ ۴۳ - حسب حال
مسعود سعد سلماندلم از نیستی چو ترسا نیست
تنم از عافیت هراسانیست
در دل از تف سینه صاعقه ایست
بر تن از آب دیده طوفانیست
گه دلم باد تافته گوییست
گه تنم خم گرفته چوگانیست
موی چون تاب خورده زوبینی است
مژه چون آب داده پیکانیست
همچو لاله ز خون دل روییست
چون بنفشه ز زخم کف رانیست
روز در چشم من چو اهرمنی ست
بند بر پای من چو ثعبانیست
زیر زخمی ز رنج زخم بلا
دیده پتکی و فرق سندانیست
راست مانند دوزخ و مالک
مر مرا خانه ای و دربانیست
