شمارهٔ ۲۳۷ - مدح محمد وزیر و شرح گرفتاری خویش - مسعود سعد سلمان | ناهیدشمارهٔ ۲۳۷ - مدح محمد وزیر و شرح گرفتاری خویش
مسعود سعد سلمانبیار آن مه دیده و مهر جان
که بنده ست و چاکر ورا این و آن
از آن ماه پرورده مهر بخت
که از ماه تن دارد از مهر جان
چو بر کف گرفتیش گویی مگر
همی بر سمن بشکفد ارغوان
چو بر لب نهادیش گوید خرد
مگر آب نار است یا ناردان
ازو کس دهان ناف آهو نکرد
که نه زهره بستد ز شیر ژیان
چنان باشد اول که گویی مگر
ز سستی تنش را برآید روان
چنان گردد آخر که گویی تنش
دو دل دارد از باب زور و توان
چو گردد جوان پیر بوده چمن
می پیر زیبد ز دست جوان
که روید همی لاله و ضیمران
چو افعی بپیچد همی شاخ از آنک
اگر دیده او شکوفه است زود
چو شد زعفران بیز نگشاد هیچ
دهان را به خنده همی بوستان
چو دامن تهی گشتش از زعفران
مرا ای به حسن تو خوبی ضمین
به مهر تو جانی ست کرده ضمان
بهار ار نباشد مرا باک نیست
که قد تو سرو است و روی ارغوان
تو ماهی و صدر من از تو فلک
تو حوری و بزم من از تو جنان
تو آن را قرین مه و زهره خوان
بلی چون کند ماه و زهره قران
چو چرخی روان در طلوع و غروب
چو کوهی دوان در ضراب و طعان
کمانش دو پای است و تیرش دو دست
ولیکن به جستن چو تیر از کمان
به داس آنچه بر دارد از نعل او
رکاب و عنان لنگر و بادبان
بجنبد چو کوه ار بداری رکاب
بپرد چو باد ار گذاری عنان
نه کشتیست ابریست بارانش خوی
خروشنده رعدش چو غران صهیل
که سندانست با زخم او پرنیان
تو گویی که در بوته کارزار
ز معقول کمتر به کردار و شان
صفت چون کنم گوهری را که او
فزون از یقین است و دور از گمان
از آنم چنین رنجه و ناتوان
که انگشت من باشدش زیر ران
کند هر چه خواهیم گفتن بیان
که بسته دهانست و کفته زبان
در آن دو زبانیش عیبی مدان
جز از دو زبان چون بود ترجمان
اگر استخوانیست از شکل و رنگ
چرا گشت ازو خون تیره روان
همای استخوان خورد و هرگز که دید
جهانی به هم برزند یک زمان
کم از پایه قدر او هفت چرخ
کم از مایه خشم او هفتخوان
نه یکساله عمر تو گشته ست چرخ
نه یکروزه جود تو دادست کان
دهان و کفت ابر و خورشید شد
که آن در نثارست و این زرفشان
نه این از پی آن ببیند اثر
نه این از ره آن بیابد نشان
چو جاه تو شد عدل را بدرقه
چو رای تو شد ابر را دیدبان
ز جود تو چون گشت مال و نیاز
نجویی همی مایه را هیچ سود
چو حملان بر آن افکند امتنان
تو یک عیب داری و خالی ز عیب
که جودست بر گنج تو قهرمان
تو انصاف ده چون بماند رمه
چو از گرگ درنده سازی شبان
به وصف تو ای کرده وصفت ملک
به مدح تو ای گفته مدحت جهان
که لفظش نگنجد همی در دهان
تو را ای به بخشش زمین و زمان
چو پرگار باشد بر او سوزیان
نه با دوستانم نه با دودمان
من آن خوارم اندر جهان ای شگفت
نه کس دستیار و نه کس همزبان
که هرگز نگفتند چون شد فلان
وگر زنده ام هم بیرزم به نان
عیارم چو زر این سپهر کیان
نه بر سنگ گوهر کنند امتحان
مرا جای کوهست و اندوه کوه
زمین زیر من شرزه شیر ژیان
نه در زیر دندان آن تن ضعیف
نه با زخم چنگال این دل جبان
به رنج ار بکاهم ننالم ز غم
ز چرخ ار بمیرم نخواهم امان
چو کورست گردون چه خیر از هنر
چو کرست گردون چه سود از فغان
نه روز و شب این روزگار ابلقست
زمانه که با چون منی بد کند
وگر چرخ کرد این بدیها چرا
جهان را چو من هیچ فرزند نیست
به من بر چرا گشت نامهربان
همه کام دلخواه از اقبال بین
همه داد سر بر ز دولت ستان
ز رای تو قدر تو چون مهر و ماه
ز خوی تو صدر تو چون مشک و بان
به دولت به ناز و چو دولت به پای
ز نعمت به بال و چو نعمت بمان
به هر باغ چهرت چو گل تازه روی
به هر بزم طبعت چو مل شادمان
چو اختر همه تازگی ها بیاب