شمارهٔ ۲۳۸ - ثنای ابوالرشد رشید
مسعود سعد سلمانپیرگشته جهان به فضل خزان
شد به اقبال خاص شاه جوان
بوستانیست بزم فرخ او
برده مایه ز رتبت نیسان
دیدگانند نسترن چهره
مطربانند عندلیب الحان
گل و لاله ست باده سوری
یافته بوی این و گونه آن
دست خاص ملک چو ابر بهار
کرده بر باغ مکرمت باران
عمده مملکت رشید که ملک
زو بیفروخت چون ز مهر جهان
آنکه پیشش زمانه بست و گشاد
خدمت و مدح را میان و دهان
داده دعوی جود را انصاف
کرده درد نیاز را درمان
شب کینش ندیده تابش صبح
بهتر از خدمت تو نیست پناه
برتر از مدحت تو نیست بیان
ساخته در تن از هوای تواند
وانکه قرب جوار جاه تو داشت
وانکه از بأس و سطوت تو بخست
وانکه از نصرت تو خالی ماند
بر نکو خواه تو ظلام ضیاست
تند کوهی است حزم تو که فکند
تیز تیغی است عزم تو کآن را
نصرت و فتح صیقل است و فسان
از هنر سطر و از خرد عنوان
صورت هر خبر که در گیتی است
دیده تدبیر تو به چشم عیان
کرده ای بر همه جهان تاوان
جود هر دعوییی که خواهد کرد
جو به درگاه تو نیافت نشان
چون در آن نعمت کثیر افتاد
هر چه نیکی است ایزد سبحان
هر چه در خلق تو دهند نشان
این گران سر شود به زخم سبک
وان سبک دل شود به زخم گران
سوی بالا کشد روان چو دخان
دل نداند که او چه خواهد کرد
او بداند که می چه خواهد ران
باد ساکن کنی به پای و رکاب
کوه گردان کنی به دست و عنان
و این چنین معجزه تو دانی و بس
مانده زو زنده عدل نوشروان
هر چه اندر جهان همه شاهیست
هر که دل کج کند بر او گردد
ور به بد بنگرد بر او گردد
تو نگه کن که جان ایشان را
چون کند گم رده سپرده شبان
دل بر این و بر آن مبند که چرخ
به سر آرد تمام زود نه دیر
وآنکه خواهی ز بندگان بنشان
دشمنان را به موج مرگ انداز
دوستان را به اوج چرخ رسان
آنکه از گوهرش به چرخ رسید
چه شنوی از فلان و از بهمان
بنده ام تو را به طوع و به طبع
برسیده ز تو به نام و بنان
گرچه من می خرم به طبع ارزان
در نیاید به چشم جود تو آن
جامه افزون دهی ز سیم و ز زر
نیست چیزی جز آنکه از بحرم
به گهر موج زد زمین و زمان
دشمنان مانده خیره و حیران
شب بی روز و درد بی داروست
تا بود بر فلک طلوع و غروب
تا بود در زمین مکین و مکان
در شرف چون شرف بتاب و بگرد
در طرب چون جهان بپا و بمان
هوش تو گه به قول مدحت خوان
شمارهٔ ۲۳۸ - ثنای ابوالرشد رشید - مسعود سعد سلمان | ناهید