شمارهٔ ۲۸۹ - هم در مدح او و شکوه از تیره بختی - مسعود سعد سلمان | ناهیدشمارهٔ ۲۸۹ - هم در مدح او و شکوه از تیره بختی
مسعود سعد سلمانجداگانه سوزم ز هر اختری
مگر هست هر اختری اخگری
یکی سخت سنگم که بگشاد چرخ
ز چشم من آبی ز دل آذری
همه کار بازیچه گشتست از آنک
سپهرست مانند بازیگری
گهی عارضی سازد از سوسنی
گهی دیده ای سازد از عبهری
گهی زیر سیمین ستا می شود
گهی باز در آبگون چادری
ز زاغی گهی دیده بانی کند
گه از بلبلی باز خنیاگری
گه از باد پویان کند مانیی
که از ابر گریان کند آزری
بهر خار چندان همی گل دهد
کجا یک شکوفه ست بر عرعری
من از جور این کوژپشت کبود
چو تاریخ تیمار خواهم نوشت
چرا ماندم از اشک در فرغری
نخورده یکی ساغر از غم تمام
حوادث ز من نگسلد زانکه هست
بسا شب که کردم ز گل بستری
پس او را زبانیست چون خنجری
نهانم چه دارد چو بد دختری
از آن می بترسم که موی سپید
ز خون جگر وز طپانچه مراست
چو لاله رخی چون بنفشه بری
نه رنج مرا در طبیعت بنی است
نه نیکی ز افعال من نه بدی
تنم را نه رنگی و نه جنبشی
بود در وجود این چنین پیکری
زبان کرده ام گوش همچون خری
در آن تنگ زندانم ای دوستان
که هستم شب و روز چون چنبری
کرا باشد اندر جهان خانه ای
درو روزنی هست چندان کز آن
به روی فلک راست چون اعوری
شگفت آنکه با این همه زنده ام
سر افراز شاهی که اقبال او
جهانی که در ذات او از هنر
در اطراف شاهیش عادی نخاست
که نه هیبتش زد بر او صرصری
همی گوید اندر کفش ذوالفقار
جهان را ز سر تازه شد حیدری
در آفاق با زور و بازوی او
از آن تا نماند ز دشمنش نسل
ثواب و عقابش به هر بامداد
ز خوبان چو ایوان بهاری کند
چو عنبر دهد بوی خوش خلق را
مکن بس شگفتی ز خلقش از آنک
به از رای هندست هر بنده ای
درین بند با بنده آن می کنند
تو خورشید رایی و از دور من
بپرور به حق بنده را کز ملوک
به گیتی چو تو نیست حق پروری
به تلبیس و تزویر هر استری
نه چون بنده یک شاه را مادحست
نه چون سامری در جهان ساحری