حکایت شمارهٔ ۸۷
آورده اند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ می رسد چینه از پیش من و تو برچیند پ
۱۱۰ شعر از محمد بن منور
آورده اند کی شیخ قصد شهر مرو کرد و خواجه علی خباز خادم متصوفه بود و پیربوعلی سیاه پیر جمع بود چون خبر رسیدن شیخ شنودند به یکدیگر گفتند کی آن مرغ می رسد چینه از پیش من و تو برچیند پ
پدر من نورالدین منور گفت کی از خواجه بوالفتح شنیدم کی روزی شیخ بوسعید بر دکان مشهد مجلس می گفت در میان سخن گفت نسیمی می وزد از خلد برین و آن جزدر قدم درویشان نیست و به سخنی مشغول ش
خواجه ابوبکر مؤدب گفت کی من در میهنه بودم در خدمت شیخ روزی بارانی عظیم آمد با سیل قوی شیخ گفت صلاء آب بازی و نماز دیگر به صحرا بیرون آمد من در پیش شیخ رفتم تا به لب رود و گفت آب با
زنی بوده است در نشابور او را ایشی نیلی گفتندی عابده و زاهده و از خاندان بزرگ واهل نشابور بوی تقرب نمودندی مدت چهل سال بود کی پای از در سرای بیرون ننهاده بودو دایۀ داشت کی او را خدم
آورده اند کی شیخ بوسعید به سرخس رفت و در خانقاه پیر بوالفضل حسن فرود آمد و خادم خانقاه در آنوقت بوالحسن نامی بود و خانقاه را هیچ معلوم نبود خادم گفت مردی بدین مرتبه و جمعی بدین بسی