حکایت شمارهٔ ۹۸
محمد بن منورشیخ عبدالصمد بن محمد الصوفی السرخسی کی مرید خاص شیخ بود حکایت کرد که من مدتی از مجلس شیخ غایب گشته بودم و متأسف بودم کی آن فواید از من فوت گشت چون بمیهنه رسیدم شیخ مجلس می گفت چون چشمش بر من افتاد گفت ای عبدالصمد متأسف مباش که اگر تو ده سال از ما غایب گردی ما جز یک حرف نگوییم و آن یک حرف برین ناخن بتوان نوشت و اشارت بانگشت مهین کرد از دست راست و آن سخن اینست ذبح النفس و الا فلا چون شیخ این کلمه بگفت فریاد بر من افتاد
