حکایت شمارهٔ ۷۳
محمد بن منوراز ابوالفضل محمدبن احمد نوقانی حکایت کردند کی گفت شیخ ابوسعید از نشابور بمیهنه می آمد چون بکوه درآمدیم شخصی با ما همراه بود مگر آن مرد اندیشه کرد که این چه مردمانند کی کلیچه و حلوا و طعامهای خوش می خورند و می گویند که ما صوفییم شیخ از راه کرامات مطلع گشت و گفت بدین پس کوه در شو و ما را خبری بیار آن مرد از پیش شیخ برخاست و آنجا که اشارت رفته بود برفت اژدهایی عظیم دید بترسید و باز بخدمت شیخ آمد شیخ گفت چه دیدی حال باز نمود شیخ گفت سالها رفیق ما بوده است مرد خجل شد و در پای شیخ افتادو از آن گفتار توبه کرد
