حکایت شمارهٔ ۸۴
محمد بن منورآورده اند کی شیخ بوسعید یک روز مجلس می گفت مدعیی آمده بود و در پس ستون نشسته و نظاره می کرد شیخ را دید بر تخت نشسته و چهار بالش نهاده و کرامات ظاهر می گفت و او پنهان مشاهدۀ حالت شیخ می کرد و به باطن انکار می نمود شیخ روی بوی کرد و گفت ای مرد که در پس ستون نشستۀ انکار از دل بیرون کن و پیش آی مرد از پس ستون بیرون آمد و در فریاد آمد و گفت این چه خداوندیست شیخ گفت نه غلط کردۀ این چه بی اختیاریست فریاد از جمع برآمد و آن مرد توبه کرد و مرید شد
