حکایت شمارهٔ ۱۰۰
محمد بن منورخواجه بوعلی فارمدی گفت وقتی از طوس در خدمت شیخ بوسعید بمیهنه می آمدیم با جمعی بسیار در خدمت شیخ ماری عظیم پیش باز آمد و همه بترسیدیم و بگریختیم چون نزدیک رسید شیخ از اسب فرود آمد و آن مار در خدمت شیخ در خاک مراغه می کرد یک ساعت بود پس گفت زحمت کشیدی بازگرد آن اژدها باز گشت و روی بکوه نهاد جمع بخدمت شیخ آمدند و گفتند ای شیخ این چه بود شیخ گفت چند سال با یکدیگر صحبت داشته ایم درین کوه اکنون خبر یافت که ما گذر می کنیم بیامد و عهد تازه گردانید وان حسن العهد من الایمان پس شیخ گفت کرا خلق بود همه چیز او را بخلق پیش آید چنانک ابرهیم صلوات الله و سلامه علیه که راه او خلق بود لاجرم آتش پیش او بخلق باز آمد
