حکایت شمارهٔ ۱۹
آورده اند که چون استاد امام را آن انکار برخاست از میان از شیخ درخواست کرد کی هر هفته یک بار می باید کی درخانقاه من مجلس گویی شیخ اجابت کرد و درهفته یک روز آنجا مجلس گفتی یک روز نوب...

«محمد بن منور بن ابوسعید بن ابوطاهر بن ابوسعید ابوالخیر»، نوادهٔ عارف مشهور، ابوسعید ابوالخیر و مؤلف کتاب «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید فضل الله بن ابی الخیر المیهنی» میباشد که آن را در میان سالهای ۵۵۳ تا ۵۵۹ هجری در احوال جد خود، ابوسعید ابوالخیر نوشته است. کتاب اسرار التوحید با استفاده از نسخهٔ آماده شده به همت وبگاه تصوف ایرانی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
آورده اند که چون استاد امام را آن انکار برخاست از میان از شیخ درخواست کرد کی هر هفته یک بار می باید کی درخانقاه من مجلس گویی شیخ اجابت کرد و درهفته یک روز آنجا مجلس گفتی یک روز نوب...
شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز گفت کی صد پیر از پیران در تصوف سخن گفته اند اول همان گفت کی آخر عبارت مختلف بود و معنی یکی کی التصوف ترک التکلف و هیچ تکلف ترا بیش از تویی تو نیست ...
اوحد الطایفه محمدبن عبدالسلام از مولا زادگان جد این دعاگوی بود و درین وقت کی حادثۀ غز بیفتادو بیشتر از فرزندان شیخ در آن حادثه شهید گشتند چنانک در میهنه از صلب شیخ ما قدس الله روحه...
کمال الدین بوسعید عمم گفت کی با پدرم خواجه بوسعید و جدم خواجه بوطاهر رحمةالله علیهم به سرخس شدیم پیش نظام الملک به سلام گفت در آن وقت که شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز به طوس آمده...
در روزگار شیخ قدس الله روحه العزیز درویشی بودی کی همۀ خدمتهای خشن او کردی یک روز کارگل می کرد و دست و پای در گل داشت همچنان از میان کار بیرون آمد و به خدمت شیخ آمد و گفت ای شیخ من ...
حکایت از اشرف ابوالیمانی شنیدم که او نقل کرد از پیر محمد ابواسحق گفت از پدر خود شنودم که شیخ اسبی کمیت داشت که هیچ کس را دست ندادی که برنشستی از تندی که بودی و چون شیخ خواستی که بر...
آورده اند که چون شیخ عبدالله باکورا آن داوری برخاست بهر وقت به سلام شیخ آمدی و سخن گفتی اما شیخ عبدالله را به سماع و رقص شیخ انکار می بود و گاه گاه اظهار می کرد تا شبی بخواب دید کی...
یک روز شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس می گفت چون در سخن گرم شد در میان سخن گفت لیس فی الجبة سوی الله و انگشت مسبحه برآورد در زیر جبۀ کی پوشیده بود اینجا کی سینۀ مبا...
بدانکه کراماتی کی بعد ازوفات شیخ ما قدس الله روحه العزیز ظاهرگشته است بیش از آنست کی در بیان قلم توان آورد چنانک پسر خال داعی ابوالفرج بن المفضل و برادرزادۀ داعی المنور بن ابی سعید...
هم درین وقت روزی شیخ عبدالله باکو به نزدیک شیخ آمد شیخ در چهار بالش نشسته بود و تکیه کرده از آن انکاری بدل او درآمد شیخ گفت به چهار بالش منگر بخلق و خوی نگر چون شیخ این دقیقه بنمود...
درویشی بود در نشابور او را حمزة التراب گفتندی از بس تواضعی که در وی بودی روزی به شیخ رقعۀ نبشت که تراب قدمه شیخ بر ظهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرستاد گر خاک شدی خاک ترا خاک شدم چو...
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس الله روحه العزیز که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد...
شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعید مرد باید که جگر سوخته خندان بودا نی همانا که چنین مرد فراوان بودا روزی شیخ را سخنی می رفت و بسیاری پیران و عزیزان...
از عمید خراسان نقل کرده اند که سبب ارادت من در حق شیخ بوسعید و فرزندان او که در ابتدا کی من بنشابور آمدم یکسواره بودم و مرا حاجب محمد گفتندی هر روز بامداد بدر خانقاه شیخ بوسعید برگ...
آورده اند کی روزی درویشی وضو می ساخت شیخ بمتوضادر شد آن درویش دست می شست و می گفتی اللهم اعطنی کتابی بیمینی شیخ گفت ای درویش تا چکنی و از آن نامه چه برخوانی چنین نباید گفت که تو طا...
بوسعید خشاب گفت کی خادم خاص شیخ قدس الله روحه العزیز بود که روزی شیخ از خانقاه کوی عدنی کویان بیرون آمد تا به گرمابه شود عمید خراسان می شد ساختی بر اسب افگنده و هنوز عمید خراسان نب...
باباحسن پیش نماز شیخ بوده است و امامت متصوصه برسم او بوده یک روز نماز بامداد می گزارد چون قنوت برخواند گفت تبارکت ربنا و تعالیت اللهم صل علی محمد و بسجده شد چون از نماز فارغ گشت گف...
خواجه امام بوالفتح عباس گفت که من با پدر باصفهان شدم پیش نظام الملک رحمة الله علیهم چون پیش او دررفتیم پدرم او را دعایی بگفت نظام الملک گفت ای خواجه امام من هرچ یافتم از شیخ بوسعید...
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود و از جوانب انکارها می نمودند و استاد امام هم از آن منکران بودو در آخرچون به مجلس شیخ آمد و آن انکار وی نماند گاه گاهی در اندرون استاد امام از راه آدمی ...
پیری بود در شهر مرو و او را محمد بونصر گفتندی و او از جملۀ مشایخ ماوراءالنهر بود در آن وقت کی بغراخان قصد کشتن صوفیان ماورالنهر کرد جماعتی از مشایخ ایشان متواری بمرو آمدند و این مح...
خواجه عبدالکریم کی خادم خاص شیخ بود و از نشابور بوده است گفت من کودک بودم کی پدرم مرا بخدمت شیخ بوسعید آورد چون پدرم بازگشت و من بخدمت شیخ باستادم چشم شیخ بررواق خانقاه بر خاشاکی ا...
آورده اند کی در آن وقت کی شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز بنشابور بود آنجا امامی بود از اصحاب بوعبدالله کرام او را بوالحسین تونی گفتندی و شیخ ما را منکر بودی و انکار وی بدرجۀ بود ک...
مریدی از مریدان شیخ از عراق بخدمت شیخ می آمد شیخ را جامهای نیکو می آورد و همه راه با خویشتن در پندار می بود کی شیخ را عظیم خوش خواهد آمد ازین تحفها چون بیک فرسنگی میهنه رسید شیخ گف...
آورده اند که درآن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز به نشابور بود روزی جماعتی درویشان شیخ به بازار می گذشتند قوالان آمده بودند از طوس و در بازار سماع می کردند چون جماعت بخانقاه آمدند...