بخش ۵ - حکایت دزد نادان
نصرالله منشیهر طایفه ای را دیدم که در ترجیح دین و تفضیل مذهب خویش سخنی می گفتند و گرد تقبیح ملت خصم و نفی مخالفان می گشتند به هیچ تاویل درد خویش را درمان نیافتم و روشن شد که پای سخن ایشان بر هوا بود و هیچ چیز نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی اندیشیدم که اگر پس از این چندین اختلاف رای بر متابعت این طایفه قرار دهم و قول اجنبی صاحب غرض را باور دارم همچون آن غافل و نادان باشم که
شبی با یاران خود به دزدی رفت خداوند خانه به حس حرکت ایشان بیدار شد و بشناخت که بر بام دزدانند قوم را آهسته بیدار کرد و حال معلوم گردانید آنگه فرمود که من خود را در خواب سازم و تو چنان که ایشان آواز تو می شنوند با من در سخن گفتن آی و پس از من بپرس به الحاح هرچه تمامتر که این چندین مال از کجا بدست آوردی زن فرمان برداری نمود و بر آن ترتیب پرسیدن گرفت مرد گفت از این سؤال درگذر که اگر راستی حال با تو بگویم کسی بشنود و مردمان را پدید آید زن مراجعت کرد و الحاح در میان آورد مرد گفت این مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم و افسونی دانستم که شب های مقمر پیش دیوارهای توانگران بایستادمی و هفت بار بگفتمی که شولم شولم و دست در روشنایی مهتاب زدمی و به یک حرکت به بام رسیدمی و بر سر روزنی بایستادمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم و از ماهتاب به خانه در شدمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم همه نقود خانه پیش چشم من ظاهر گشتی به قدر طاقت برداشتمی و هفت بار دیگر بگفتمی شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمی به برکت این افسون نه کسی مرا بتوانستی دید و نه در من بدگمانی صورت بستی به تدریج این نعمت که می بینی به دست آمد اما زینهار تا این لفظ کسی را نیاموزی که از آن خلل ها زاید دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شادی ها نمودند و ساعتی توقف کردند چون ظن افتاد که اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم و پای در روزن کرد همان بود و سرنگون فرو افتاد خداوند خانه چوب دستی برداشت و شانه اش بکوفت و گفت همه عمر بر و بازو زدم و مال بدست آوردم تا تو کافر دل پشتواره بندی و ببری باری بگو تو کیستی دزد گفت من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا به باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پیش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم اکنون مشتی خاک پس من انداز تا گرانی ببرم
