بخش ۱۶
نصرالله منشیچون بنزدیک او رسیدند گاو را گرم بپرسید و گفت بدین نواحی کی آمده ای و موجب آمدن چه بوده است گاو قصه خود را باز گفت شیر فرمود که اینجا مقام کن که از شفقت و اکرام و مبرت و انعام ما نصیبی تمام یاوی گاو دعا و ثنا گفت و کمر خدمت بطوع و رغبت ببست شیر او را بخویشتن نزدیک گردانید و در اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود و روی بتفحص حال و استکشاف کار او آورد و اندازه رای و خرد او بامتحان و تجربت بشناخت و پس از تامل و مشاورت و تدبر و استخارت او را امکان اعتماد و محرم اسرار خویش گردانید و هرچند اخلاق و عادات او را بیشتر آزمود ثقت او بوفور داشن و کفایت و کیاست و شمول فهم و حذاقت وی زیادت گشت و هر روز منزلت وی در قبول و اقبال شریف تر و درجت وی در احسان و انعام منیف تر می شد تا از جملگی لشکر و کافه نزدیکان درگذشت
