بخش ۱۷
نصرالله منشیچون دمنه بدید که شیر در تقریب گاو چه ترحیب می نماید و هر ساعت در اصطفا و اجتبای وی می افزاید دست حسد سرمه بیداری در چشم وی کشید و فروغ خشم آتش غیرت در مفروش وی پراگند تا خواب و قرار از وی بشد
نزدیک کلیله رفت و گفت ای بذارذر ضعف رای و عجز من می بینی همت بر فراغ شیر مقصور گردانیدم و در نصیب خویش غافل بودم و این گاو را بخدمت آوردم تا قربت و مکانت یافت و من از محل و درجت خویش بیفتادم کلیله گفت که ترا همان پیش آمد که پارسا مرد را دمنه گفت چگونه
گفت
