بخش ۲۸
نصرالله منشیدمنه چون سرافگنده ای انده زده بنزدیک شنزبه رفت
شنزبه ترحیب تمام نمود و گفت روزهاست تا ندیده ام سلامت بوده ای دمنه گفت چگونه سلامت تواند بود کسی که مالک نفس خود نباشد اسیر مراد دیگران و همیشه بر جان و تن لرزان یک نفس بی بیم و خطر نزند و یک سخن بی خوف و فزع نگوید گاو گفت موجب نومیدی چیست گفت آنچه در سابق تقدیر رفته است جف القلم بما هو کاین الی یوم الدین کیست که با قضای آسمانی مقاومت یارد پیوست و در این عالم بمنزلتی رسد و از نعمت دنیا شربتی در دست او دهند که سرمست و بی باک نشود و برپی هوا قدم نهد و در معرض هلاک نباشد و بازنان مجالست دارد و مفتون نگردد و بلییمان حاجت بردارد و خوار نشود و با شریر و فتان مخالطت گزیند و در حسرت وندامت نیفتد و صحبت سلطان اختیار کند و بسلامت جهد
شنزبه گفت سخن تو دلیل می کند برآنچه مگر ترا از شیر نفرتی و هراسی افتاده است گفت آری لکن نه از جهت خویش و تو می دانی سوابق اتحاد و مقدمات دوستی من با خود و عهدهایی که میان ما رفته ست در آن روزگار که شیر مرا نزدیک تو فرستاد هم مقرر است و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم و چاره نمی شناسم از اعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مکروه و نادر و معهود
