بخش ۳۹ - حکایت دو شریک
نصرالله منشیدو شریک بودند یکی دانا و دیگر نادان و ببازارگانی می رفتند در راه بدره ای زر یافتند گفتند سود ناکرده در جهان بسیار است بدین قناعت باید کرد و بازگشت چون نزدیک شهر رسیدند خواستند که قسمت کنند آنکه دعوی زیرکی کردی گفتچه قسمت کنیم آن قدر که برای خرج بدان حاجت باشد برگیریم و باقی را باحتیاط بجایی بنهیم و هر یکچندی می آییم و بمقدار حاجت می بریم برین قرار دادند و نقدی سره برداشتند و باقی در زیر درختی باتقان بنهادند و در شهر رفتند
دیگر روز آنکه بخرد موسوم و بکیاست منسوب بود بیرون رفت وزر ببرد و روزها بران گذشت و مغفل گذشت و مغفل را بسیم حاجت افتاد بنزدیک شریک آمد و گفت بیا تا از آن دفینه چیزی برگیریم که من محتاجم هر دو بهم آمدند و زر نیافتند عجب بردند زیرک در فریاد و نفیر آمد و دست در گریبان غافل درمانده زد که زر تو برده ای و کسی دیگر خبر نداشتست بیچاره سوگند می خورد که نبرده ام البته فایده نداشت تا او را بدر سرای حکم آورد و زر دعوی کرد و قصه باز گفت
قاضی پرسید که گواهی یا حجتی داری گفت درخت که در زیر آن مدفون بوده است گواهی دهد که این خاین بی انصاف برده است و مرا محروم گردانیده قاضی را از این سخن گفت آمد و پس از مجادله بسیار میعاد معین گشت که دیگر روز قاضی بیرون رود و زیر درخت دعوی بشنود و بگواهی درخت حکم کند
آن مغرور بخانه رفت و پدر را گفت که کار زر بیک شفقت و ایستادگی تو باز بستست و من باعتماد تو تعلق بگواهی درخت کرده ام اگر موافقت نمایی زر ببریم و همچندان دیگر بستانیم گفت چیست آنچه بمن راست می شود گفت میان درخت گشاده است چنانکه اگر یک دو کس دران پنهان شود نتوان دید امشب بباید رفت و در میان آن ببود و فردا چون قاضی بیاید گواهی چنانکه باید بداد پیر گفت ای پسر بسا حیلتا که بر محتال وبال گردد و مباد که مکر تو چون مکر غوک باشد گفت چگونه
