بخش ۴۱ - ادامهٔ حکایت دو شریک
نصرالله منشیاین مثل بدان آوردم تا بدانی که بسیار حیلت و کوشش بر خلق وبال گشتست گفت ای پدر کوتاه کن و درازکشی در توقف دار که این کار اندک موونت بسیار منفعت است پیر را شره مال و دوستی فرزند در کار آورد تا جانب دین و مروت مهمل گذاشت و ارتکاب این محفظور بخلاف شریعت و طریقت جایز شمرد و برحسب اشارت پسر رفت دیگر روز قاضی بیرون رفت و خلق انبوه بنظاره بیستادند قاضی روی بدرخت آورد و از حال زر بپرسید آوازی شنود که مغفل برده ست قاضی متحیر گشت و گرد درخت برآمد دانست که در میان آن کسی باشد - که بدالت خیانت منزلت کرامت کم توان یافت - بفرمود تا هیزم بسیار فراهم آوردند و در حوالی درخت بنهادند و آتش اندران زد پیر ساعتی صبر کرد چون کار بجان رسید زینهار خواست قاضی فرمود تا او فرو آوردند و استمالت نمود راستی حال قاضی را معلوم گردانید چنانکه کوتاه دستی و امانت مغفل معلوم گشت و خیانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت و پیر از این جهان فانی بدار نعیم گریخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت و پسرش پس از آنکه ادب بلیغ دیده بود و شرایط تعریک و تعزیز در باب وی تقدیم افتاده پدر را مرده بر پشت بخانه برد و مغفل ببرکت راستی و امانت یمن صدق و دیانت زر بستد و بازگشت
و این مثل بدان آوردم تا بدانی که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست
