بخش ۱۰ - حکایت طبیب حاذقی که چشمش ضعیف شده بود
نصرالله منشیبشهری از شهرهای عراق طبیبی بود حاذق و مذکور بیمن معالجت مشهور بمعرفت دارو و علت رفق شامل و نصح کامل مایه بسیار و تجربت فراوان دستی چون دم مسیح و دمی چون قدم خضر صلی الله علیه روزگار چنانکه عادت اوست دربازخواستن مواهب و ربودن نفایس او را دست بردی نمود تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد و بتدریج چشم جهان بینش بخوابانید و آن نادان وقح عرصه خالی یافت و دعوی علم طب آغاز نهاد و ذکر آن در افواه افتاد
و ملک آن شهر دختری داشت و بذاذر زاده خویش داده بود و او را در حال نهادن حمل رنجی حادث گشت طبیب پیر دانا را حاضر آوردند از کیفیت رنج نیکو بپرسید چون جواب بشنود و بر علت تمام وقوف یافت بداروی اشارت کرد که آن را زامهران خوانند گفتندبباید ساخت گفتچشم من ضعیف است شما بسازید
در این میان آن مدعی بیامد و گفت کار منست و ترکیب آن من ندانم ملک او را پیش خواند و فرمود که در خزانه رود و اخلاط دارو بیرون آرد در رفت و بی علم و معرفت کاری پیش گرفت از قضا صره زهر هلاهل بدست او افتادآن را بر دیگر اخلاط بیامیخت و بدختر داد خوردن همان بود و جان شیرین تسلیم کردن ملک از سوز دختر شربتی از آن دارو بدان نادان داد بخورد و در حال سرد گشت
و این مثل بدان آوردم تا بدانید که کار بجهالت و عمل بشبهت عاقبت وخیم دارد
