بخش ۱۲
نصرالله منشیو دوستی ازان کلیله روزبه نام بنزدیک دمنه آمد و از وفات کلیله اعلام داد دمنه رنجور و متاسف گشت و پرغم و متحیر شدو از کوره آتش دل آهی برآورد و از فواره دیأه آب بر رخسار براند و گفت دریغ دوست مشفق و برادر ناصح که در حوادث بدو دویدمی و پناه در مهمات رای و رویت و شفقت و نصیحت او بود و دل او گنج اسرار دوستان و کان رازهای بذاذران که روزگار را بران وقوف صورت نبستی و چرخ را اطلاع ممکن نگشتی
بیش مرا در زندگانی چه راحت و از جان و بینایی چه فایده و اگر نه آنستی که این مصیبت بمکان مودت تو جبر می افتد ورنی
اکنون خود را بزاریان کشته امی
و بحمدالله که بقای تو از همه فوایت عوض و خلف صدق است و هر خلل که بوفات او حادث شده است بحیات تو تدارک پذیرد و امروز مرا تو همان بذارذری که کلطله بوده ست رهین شکر و منت گشتم و کلی ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را بدوستی و صحبت تو مباهات است کاشکی از من فراغی حصال آیدی و کاری را شایان توانمی بود دست یک دیگر بگرفتند و شرط وثیقت بجای آورد
آنگاه دمنه او را گفت فلان جای ازان من و کلیله دفینه ای است اگر رنجی برگیری و آن را بیاری سعی تو مشکوری باشد روزبه بر حکم نشان او برفت و آن بیاورد دمنه نصیب خویش برگرفت و حصه کلیله برزویه داد و وصایت نمود که پیوسته پیش ملک باشد و ازانچه در باب وی رود تنسمی می کند او را می آگاهاند و روزبه تیمار آن نکته تا روز قیامت وفات دمنه می داشت دیگر روز مقدم قضات ماجرا بنزدیک شیر برد و عرضه کرد شیر آن بستد و او را بازگردانید و مادر را بطلبید چون مادر شیر ماجرا را بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت اگر سخن درشت رانم موافق رای ملک نباشد و اگر تحرز نمایم جانب شفقت و نصیحت مهمل ماند شیر گفت در تقریر ابواب مناصحت محابا و مراقبت شرط نیست و سخن او در محل هرچه قبول تر نشیند و آن را بر ریبت و شبهت آسیب و مناسبت نباشد گفت ملک میان دروغ و راست فرق نمی کند و منفعت خویش از مضرت نمی شناسد و دمنه بدین فرصت می یابد فتنه ای انگیزد که رای ملک در تدارک آن عاجز آیدو شمشیر او از تلافی آن قاصر و بخشم برخاست و برفت
