بخش ۲
نصرالله منشیآورده اند که زاهدی زنی پاکیزه اطراف را که عکس رخسارش ساقه ی صبح صادق را مایه داده بود و رنگ زلفش طلیعه ی شب را مدد کرده در حکم خودآورده بود و نیک حرص می نمود بر آنچه او را فرزندی باشد چون یک چندی بگذشت و اتفاق نیفتاد نومید گشت پس از یاس ایزد تعالی رحمت کرد و زن را حبلی پیدا آمد پیر شاد شد و می خواست که روز و شب ذکر آن تازه می دارد یک روزی زن را گفت سخت زود باشد که ترا پسری آید نام نیکوش نهم و احکام شریعت و آداب طریقت درو آموزم و در تهذیب و تربیت و ترشیح او جد نمایم چنانکه در مدت نزدیک و روزگار اندک مستحق اعمال دینی گردد و مستعد قبول کرامت آسمانی شود و ذکر او باقی ماند و از نسل او فرزندان باشد که ما را به مکان ایشان شادی دل و روشنایی چشم حاصل آید
زن گفت ترا چه سر است و از کجا می دانی که مرا پسر خواهد بود و ممکن است که مرا خود فرزند نباشد و اگر اتفاق افتد پسر نیاید وانگاه که آفریدگار عز اسمه و علت کلمته این نعمت ارزانی داشت هم شاید بود که عمر مساعدت نکند در جمله این کار دراز است و تو نادان وار بر مرکب تمنی سوار شده ای و در عرصه تصلف می خرامی
و این سخن راست بر مزاج حدیث آن پارسا مرد است که شهد روغن بر روی و موی خویش فروریخت زاهد پرسید که چگونه است آن
گفت
