بخش ۴
نصرالله منشیزاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت و بیش ذکر آن بر زبان نراند تا مدت حمل سپری شد الحق پسری زیبا صورت مقبول طلعت آمد شادی ها کردند و نذرها به وفا رسانید چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که به حمامی رود پسر را به پدر سپرد و برفت ساعتی بود معتمد پادشاه روزگار به استدعای زاهد آمد تأخیر ممکن نگشت و در خانه راسوی داشتند که با ایشان یکجا بودی و به هر نوع از وی فراغی حاصل شمردندی او را با پسر بگذاشت و برفت چندانکه او غایب شد ماری روی به مهد کودک نهاد تا او را هلاک کند راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید زاهد پنداشت که آن خون پسر است بیهوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت چون در خانه آمد پسر را به سلامت یافت و مار را ریزه ریزه دید لختی بر دل کوفت و مدهوش وار پشت به دیوار بازگشت و روی و سینه می خراشید
نه به تلخی چو عیش من عیشی
نه به ظلمت چو روز من قاری
و کاشکی این کودک هرگز نزادی و مرا با او این الف نبودی تا به سبب او این خون ناحق ریخته نشدی و این اقدام بی وجه نیفتادی و کدام مصیبت از این هایل تر که هم خانه خود را بی موجبی هلاک کردم و بی تأویل لباس تلف پوشانیدم
شکر نعمت ایزدی در حال پیری که فرزندی ارزانی داشت این بود که رفت و هرکه در ادای شکر و شناخت قدر نعمت غفلت ورزد نام او در جریده عاصیان مثبت گردد و ذکر او از صحیفه شاکران محو شود او در این فکرت می پیچید و در این حیرت می نالید که زن از حمام در رسید و آن حال مشاهدت کرد در تنگ دلی و ضجرت با او مشارکت نمود و ساعتی در این مفاوضت خوض پیوستند آخر زاهد را گفت این مثل یاد دار که هرکه در کارها عجلت نماید و از منافع وقار و سکینت بی بهر ماند بدین حکایت او را انتباهی باشد و از این تجربت اعتباری حاصل آید
