بخش ۲
نصرالله منشیآورده اند که در زمین کنوج مردی مصلح و متعفف بود در دین اجتهادی تمام و بر طاعت و عبادت مواظبت به شرط نهمت بر احیای رسوم حکما مصروف داشت و روزگار بر امضای خیرات مقصور و از دوستی دنیا و کسب حرام معصوم و از وصمت ریا و غیبت و نفاق مسلم
روزی مسافری به زاویه او مهمان افتاد زاهد تازگی وافر واجب داشت و به اهتزاز و استبشار پیش او باز رفت چون پای افزار بگشاد پرسید که از کجا می آیی و مقصد کدام جانب است مهمان جواب داد که بر حال عاشقان و صادقان به سماع ظاهر بی عیان باطن وقوف نتوانی یافت و هرکه بی دل وار قدم در راه عشق نهاد و مقصد او رضای دوست باشد لاشک سرگردان در بادیه فراق می پوید و مقامات متفاوت پس پشت می کند تا نظر بر قبله دل افگند و چندانکه این سعادت یافت جان از برای قربان در میان نهد و اگر از جان عزیزتر جانانی دارد هم فدا کند یا بنی انی اری فی المنام انی اری فی المنام انی اذبحک در جمله قصه من دراز است و سفر مرا بدایت و نهایت نی
چون ازین مفاوضت بپرداختند زاهد بفرمود تا قدری خرما آوردند و هردو از آن به کار می بردند مهمان گفت لذیذ میوه ای است و اگر در ولایت ما یافته شدی نیکو بودی هرچند ثقلی دارد و نفس آدمی را موافق نیست و در آن بلاد انواع فواکه و الوان ثمار که هر یک را لذتی تمام و حلاوتی به کمال است بحمدالله یافته می شود و رجحان آن بر خرما ظاهر است زاهد گفت با این همه هرچند که هرچه طبع را بدو میلی تواند بود وجود او بر عدم راجح است نیک بخت نشمرند آن را که آرزوی چیزی برد که بدان نرسد چه تعذر مراد و ادراک سعادت پشت بر پشت اند و اگر فرانموده شود که قناعت با آن سابق است هم مقبول خرد نگردد چه قناعت از موجود ستوده است و از معدوم قانع بودن دلیل وفور دناءت و قصور همت باشد
