بخش ۱ - باب زاهد و مهمان او
رای گفت برهمن را شنودم مثل بدکردار متهور که درایذا غلو نماید و چون به مثل آن مبتلا شود در پناه توبت و انابت گریزد اکنون بازگوید مثل آنکه پیشه خود بگذارد و حرفی دیگر اختیار کند و چو
۳ شعر از نصرالله منشی
رای گفت برهمن را شنودم مثل بدکردار متهور که درایذا غلو نماید و چون به مثل آن مبتلا شود در پناه توبت و انابت گریزد اکنون بازگوید مثل آنکه پیشه خود بگذارد و حرفی دیگر اختیار کند و چو
آورده اند که در زمین کنوج مردی مصلح و متعفف بود در دین اجتهادی تمام و بر طاعت و عبادت مواظبت به شرط نهمت بر احیای رسوم حکما مصروف داشت و روزگار بر امضای خیرات مقصور و از دوستی دنیا
آورده اند که زاغی کبگی را دید که می رفت خرامیدن او در چشم او خوش آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد چه طباع را به ابواب محاسن التفاتی تمام باشد و هر آینه آن را جویان باش