بخش ۱۱
نصرالله منشیپس او را با طایفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی به خانه برد و فرمود که به احتیاط نگاه دارند و در تعظیم و اکرام مبالغت لازم شمرند و شمشیری به خون بیالود و پیش ملک چون غمناکی متفکر درآمد و گفت فرمان ملک به جای آوردم چندانکه این سخن به سمع او رسید -و خشم تسکینی یافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او براندیشید رنجور گشت و شرم داشت که اثر تردد ظاهر گردد و نقض و ابرامی به یک دیگر متصل از خود فرانماید و به تأنی او واثق بود که تاخیری به جای آورده باشد و بی مراجعت و استقصا کاری نگزارده که نازکی این حادثه بر هیچ دانا و نادان پوشیده نماند چون وزیر علامت ندامت بر ناصیت ملک مشاهده کرد گفت ملک را غمناک نباید بود که گذشته را در نتوان یافت و رفته را باز نتوان آورد و غم و اندیشه تن را نزار کند و رای راست را در نقصان افگند و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد و هرکه این باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد که از این نوع مثالی برفور بدهد و چون بامضا پیوست پشیمانی اظهار فرماید خاصه کاری که دست تدارک ازان قاصر است و اگر فرمان باشد افسانه ای که لایق این حال باشد بگویم گفت بگو
وزیر گفت
