بخش ۱۶
نصرالله منشیملک گفت می خواهی تا مارا ملک تلقین کنی و کفایت مموه و مزور خود بر مردمان عرض دهی گفت سه تن بر خود گمان مهارت دارند و هنوز در مقام جهالت باشند مطربی نوآموز که هرچند کوشد زخمه او با ساز و الحان یاران نسازد و نیامیزد و تمزیج زیر و بم برابر در صعود و نزول نشناسد و نقاش بی تجربت که دعوی صورتگر ی پیوندد و رنگ آمیزی نداند و شوخی بی مایه که در محافل لاف کارگزاری زند و چون در معرض مهمی آید از زیر دستان در چند و چگونه سفته خواهد
ملک گفت به ناحق کشتی ایران دخت را ای بلار گفت سه تن به ناحق در کارها شرع کنند آنکه تصلف دروغ بسیار کند و فعل و قول را به تحقیق نرساند و کاهلی که بر خشم قادر نباشد و پادشاهی که هرکسی را بر عزایم خاصه در کارهای بزرگ اطلاع دهد ملک گفت ما از تو ترسانیم ای بلار گفت غلبه هراس بی موجبی بر چهار کس معهود است آن مرغی خرد که بر شاخ باریک نشسته باشد و می ترسد از آنچه آسمان بر وی افتد و از برای دفع آن پای در هوا می دارد و کلنگ که هردو پای از برای گرانی جسم خود بر زمین ننهد و کرمی که غذای او خاک است و او ترسان از آنچه نماند و خفاش که روز بیرون نیاید تا مردمان به جمال او مفتون نگردند و همچون دیگر مرغان اسیر دام و محبوس قفص نشود
ملک گفت راحت دل و خرمی عیش را پدرود باید کرد به فقد ایران دخت گفت دو تن همیشه از شادکامی بی نصیب باشند عاقلی که به صحبت جاهلان مبتلا گردد و بدخویی که از اخلاق ناپسندیده خود به هیچ تأویل خلاص نیابد
ملک گفت مزد از بزه و نیک از بد نمی شناسی ای بلار گفت چهارکس بدین معانی محیط نگردند آنکه به دردی دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشه ای دیگر نپردازد و بنده خاین گناه کار که در مواجهه مخدوم کامگار افتد و آنکه با دشمن شجاع در کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود و ستمگار ی بی باک که در دست ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلا های بزرگ بنشیند
