بخش ۱۷
نصرالله منشیملک گفت مزد از بزه و نیک از بد نمی شناسی ای بلار گفت چهار کس بدین معانی محیط نگردند آنکه به دردی دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشه ای دیگر نپردازد و بنده خاین گناه کار که در مواجهه مخدوم کامگار افتد و آنکه با دشمن شجاع در کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود و ستمگار ی بی باک که در دست ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلا های بزرگ بنشیند
ملک گفت همه نیکی ها را گم کردی گفت این وصف چهار تن را زیبا نماید آنکه جور و تهور را فضیلت شمرد و آنکه به رای خویش معجب باشد و آنکه با دزدان الف گیرد و آنکه زود در خشم و دیر در رضا گراید
ملک گفت به تو واثق نشاید بود ای بلار گفت ثقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد ماری آشفته و ددی گرسنه و پادشاهی بی رحمت و حاکمی بی دیانت
ملک گفت مخالطت تو بر ما حرام است گفت مخالطت چهار چیز متعذر است مصلح و مفسد و خیر و شر نور و ظلمت روز و شب
ملک گفت اعتماد ما از تو برخاست گفت چهار کس را اهلیت اعتماد نتواند بود دزدی مقتحم حشم ستنبه فحاش آزرده اندک عقلی نادان
ملک گفت رنج من بدان بی نهایت است که درمان دیگر دردهای من دیدار ایران دخت بودی و درد فراق ایران دخت را شفا نمی بینم گفت از جهت پنج نوع زنان غم خوردن مباح است آنکه اصلی کریم و ذات شریف دارد و جمالی رایق و عفافی شایع و آنکه دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد و آنکه در همه ابواب نصیحت برزد و حضور و غیبت جفت بی رعایت نگذارد و آنکه در نیک و بد و خیر و شر موافقت و انقیاد را شعار سازد و آنکه منفعت بسیار در صحبت او مشاهدت افتد
