شمارهٔ ۳۲۰
سگان را دیده در کویت ز من بیخواب تر نبود ز چشم خاکسارم در جهان بی آب تر نبود ز من هرگز نکونامی نخواهی یافت ای زاهد به کوی عافیت از عاشقی نایاب تر نبود سیه گشت از سجود ماهرویان روی ...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
سگان را دیده در کویت ز من بیخواب تر نبود ز چشم خاکسارم در جهان بی آب تر نبود ز من هرگز نکونامی نخواهی یافت ای زاهد به کوی عافیت از عاشقی نایاب تر نبود سیه گشت از سجود ماهرویان روی ...
عشق تو بود با من و از من نشان نبود مهر تو بود در دل و دل در جهان نبود نقش تو در خیال و خیال از نظر جدا نام تو بر زبان و زبان در دهان نبود روزی مرا به خوان وصالت بخوانده ای کاین قرص...
ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزود که از قدیم تو بودی و این شکسته نبود جدا ز روی تو من روی و ره نمی دانم ولی چو روی نمودی تو جمله روی نمود شبی خیال تو آمد قبای من دزدید سحر نسیم تو...
سر سودا زده ام دوش به بالین که بود حلقه گوش من از گیسوی مشکین که بود نقل مجلس همه شب پسته پرشور که شد جام می بر دهنم از لب شیرین که بود سبزه تا روز سر اندر قدم سرو که داشت خار تا و...
در ازل قبله جانها خم ابروی تو بود روی تو سوی دل و روی دلم سوی تو بود پیش از آن روز که خورشید فلک نور نداشت عالم عشق منور ز مه روی تو بود ملک از نسبت سجده بر آدم می کرد که گل قالبش ...
دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بود مطرب ترانه غزل تر گرفته بود مستی غریب نیست ز چشمان ترک او نرگس عجب مدار که ساغر گرفته بود از پرتو وصال چو پروانه سوخیتم با چو شمع صحبت ما درگرفته ب...
با رخش ماه آسمان چه بود ذره با مهر هم عنان چه بود پیش چشمش خدنگ را چه محل نزد ابروی او کمان را چه بود بوسه جستم از آن دهان گفتا بوسه چون باشد و دهان چه بود گفتمش گیرم آن میان به کن...
دوش خیال رخت در دل دیوانه بود عاشق بی کیش را صومعه بتخانه بود پرده بر انداخت حسن بر سر بازار عشق کاسدی جان و دل رونق جانانه بود گریه تو در وداع بهر هلاک من است شمع که شب می گریست م...
دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بود پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود چرخ می زد آب و برمی گشت در گرد حصار گوییا بغداد شمع و دجله چون پروانه بود تیرباران کرد ابر و لشکری چون سی...
دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بود بی دلان را اشک رنگین باده دوشینه بود در دل و چشمم خیال او همه شب تا به روز همچو مه در چشمه خورشید در آیینه بود من ازو چون آسمان خالی نکردم دل ز م...
بر آب کار به که بسازیم کار آب کاین بحر سرنگون فلک نیست جز سراب من مست و رند و آنگه دعوی عقل و علم بنیاد کار عقل ز مستی شود خراب صوفی نداشت درد که دردی نکرد نوش ساقی بیار می که صفای...
خط غباری نوشت حسن تو بر خد پیر خرد را چو طفل تخته ابجد از خط صورت بخواندم ابجد معنی ابجد تو کرد فارغم ز اب و جد نیست دلم را به غیر روی تو مقصود نیست تنم را به غیر کوی تو مقصد ابروی...
تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بود خاطر نازک دلان را یاد ما عاری بود تو سبک روحی چنان و من گران جانم چنین بر تو اندک پرسش ما رنج بسیاری بود زلف را شانه مزن تا جان نبارد بر زمین د...
از مژه می زنم نمک بر جگر کباب خود خون رودم ز دیده کو نیست دمی به آب خود چون همه عشق را صفت بیخودی و خرابی است تهمت عقل می نهم بر روش خراب خود نعره زنان همی روم شب به در سرای تو هم ...
یار تنها شد و آن به که به تنها نرود جان من رفت بدو تا تن تنها نرود او همی رفت چو باد و ز تن خاکی من گرد آویخته در دامن او تا نرود خیز و پیغام بر ای باد خدا را و بگو تا دمی سایه لطف...
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن زلف پریشان نرود از دماغ من سودا زده عکس رخ تو به جفای فلک و غصه دوران نرود آن چنان مهر تو اندر دل و جان ره دارد که گرم جان برود ...
چون چنگم از غم سرنگون کان دلستانم می رود نالند رگها در تنم کز سینه جانم می رود صد چاک کردم جامه را چون گل فتادم غرق خون کان شاخ گلبرگ تری از بوستانم می رود چون سبره در پایش فتم بر ...
نقش تو در چشمه چشمم چو ماهی می رود هر زمان ما را سپیدی در سیاهی می رود زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم بیشتر آشوب از آن ترک سپاهی می رود خنجری بر من زدی آزرده باشد دست تو خون من ...
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود هر که در پیش بتان سجده کند در خلوت لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود با عمل سابقه روز ازل در کار است من به ...
گر پادشه به کوی تو آید گدا شود در کوی تو گدا برود پادشه شود مخرام هر طرف که ز قد تو کار حسن بالا گرفته است مبادا بلا شود گیتی چو عکس نور تجلای توست آن به که دل چو آینه گیتی نما شود...
چون ز مهرت ذره ای در جان من پیدا شود راز پنهانم چو شمع از روشنی رسوا شود سرو اگر در باغ بیند قامت رعنای تو سرکشی بگذارد و چون سبزه زیر پا شود بوی گیسوی تو یابد سوسن آید در سخن صورت...
عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود گر آب چشم ما نبود تا چه ها شود معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکرد سلطان به کوی عشق در آید گدا شود دل بی وصال دوست نباشد عجب مدار هر ماهی ای که آب نیابد ...
چشم تو سر بر نمی دارد ز خواب مست در محراب می نوشد شراب از دهانش کس نمی یابد نشان ذره ناپیدا بود در آفتاب غمزه شوخت به یغما برد دل ترک مستی کرد شهری را خراب پیش چشمت دل بر آتش می نه...
ای آفتاب حسن به دوران روزگار چون مه بر آر سر ز گریبان روزگار بگشا چو غنچه پرده ز رویت که کس ندید یک گل به رنگ تو ز گلستان روزگار بنشین بر آب چشمه چشمم که بر نخاست سروی به قامت تو ز...