شمارهٔ ۳۸۰
چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر دل را کنند غارت و جان را برند اسیر تیره است بی تو چشم من ای ماه رخ گشای در پا فتاد کار من ای دوست دست گیر چشمم بس است بیش مبین رو در آینه تا حسن بی ...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیر دل را کنند غارت و جان را برند اسیر تیره است بی تو چشم من ای ماه رخ گشای در پا فتاد کار من ای دوست دست گیر چشمم بس است بیش مبین رو در آینه تا حسن بی ...
عاشقان در دو جهان ذکر شما باد به خیر یار در صومعه ها نیست علیکم بالدیر سالکی نیست که راهی به خدا بنماید من و رندی که کند تا به در میکده سیر مرد اگر اهل بود از رخ ساقی و رباب رنگ گل...
ای به خوبی بر همه خوبان امیر ملک دلها را به حسن خلق گیر ترک چشمت گر به غارت برد دل کرد زلف هندویت جان را اسیر تا کمان ابروانت دیده است در دهان جز زه نیاورده است تیر جام لعلت جرعه ا...
از چهره چه رنگی ست که آمیخته ای باز وز طره چه شوری ست که انگیخته ای باز تا باز به هم برزده ای نرگس خونریز بس خون که تو با خاک برآمیخته ای باز از طره زره در بر و از غمزه سنان کش تا ...
پیش ما خاک آستان نیاز بهترست از چهار بالش ناز همت ما چو قد توست بلند قصه ما چو زلف توست دراز یار روشندلان از آن شد شمع که به سر برده راه سوز و گداز منشانم چو عود بر آتش تا به کی سو...
شراب خواره ام و رند و مست و شاهد باز به جرم خویش مقرم می آر و شاهد باز چو کعبتین همه میل من سوی نرد است قمار باز مرا گفته اند زرق مباز در این طریقه که ماییم عیب ها هنر است که در شر...
نباشم بی تو یکدم زنده هرگز به رغبت هیچ کس جان کنده هرگز صبا تا گفت پیغام تو با گل به هم نامد لبش از خنده هرگز سمن رنگی ز تو دارد ولی نیست سمن باقی و گل پاینده هرگز از آن بر روز خود...
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز دستی نبرده ام چو کمر با تو در میان کامی ندیده ام چو قدح زان دهان هنوز تا چون خیال در نظر آمد میان تو خلقی ست در می...
مرحبا ای نگار روح افروز شکرلله که دیدمت امروز برکشیده تو را خدای جهان بر سر سرو سروران پیروز گر تو یاد من گدا نکنی من بنالم به یاد تو شب و روز جامه جان که داشتم در دست چاک کردی به ...
لعل میگون تو در خون دل ماست هنوز یارب اندر سر زلف تو چه سوداست هنوز عالمی سوخت ز عشق تو به مشاطه حسن به تمامی رخ خوب تو بیاراست هنوز گر چه من غنچه صفت نقش تو دارم در دل کارم از سرو...
سر محبت از دل ما طلب گنج گهر در دل دریا طلب نقش خیالش ز دل ما بجوی دولت وصل از در دل ها طلب بی هنر و منکر دانش مباش مردمی از مردم دانا طلب سر مکش از راستی قد یار دولت و اقبال ز بال...
ای چو خورشیدت ندیده دیده انجم نظیر پادشاهی تاج بخشی شهریاری تختگیر شاه کیخسرو نسب هوشنگ خسرو گیر و دار خضر اسکندر حسب جمشید دارا دار و گیر از سحاب لطف تو یابد مدد بحر مدید وزسموم ق...
رخت را نور بخشیدن میاموز لبت را باده نوشیدن میاموز چو راندی از مژه بر حلق من تیر مرا بر خاک غلتیدن میاموز مده فرمان ز غمزه چشم خود را به ترکان تیر باریدن میاموز مپیچان زلف را گر می...
ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناس که عشق در یتیم است و جام می الماس جمال سبزه و گل بین میان صحن چمن چنان که خضر نشیند به صحبت الیاس بیا به بزم گدایان و ملک ایشان بین که ساقی و دف و چ...
ماییم و یک دل کاندر او داریم دلداری و بس اغیار رفت از دل برون دل ماند با یاری و بس کاری نماند از هیچ روی ما را به کس کس را به ما داریم در هر دو جهان با یار خود کاری و بس هرگز نبود ...
این مرا بس که تمنای تو می ورزم و بس همه دارم به وصال تو نمی ارزم و بس چون سپیدار اگر میوه ندارم ای گل بر تو آخر نه همه سال همی لرزم و بس پسته زد خنده که در پوست مرا هم مغز است من ش...
همی دارم از لطف تو ملتمس که بر ما به ترکی نتازی فرس به آزار کس ملک دنیا مگیر که دنیا نیرزد به آزار کس صبا طیب الله انفاسه سحرگه ز زلف تو می زد نفس چنان با هوایت هوس کرده ام که گر س...
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس زین هوس گر سر رود از سر نخواهد شد هوس گر مرا خورشید رویی سر همی برد به تیغ من به مهرش می زنم چون صبح تا دارم نفس در شب تاریک هجران با خیال روی...
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش همین می گویدت بلبل نه ای واقف ز فریادش چو سرو از همت عالی به دست آور گل اندامی وگر دستت دهد جامی چو نرگس گیر بر یادش بهشت آسا شده بستان شراب ا...
چو خیال گشتی ای تن خبری ده از میانش چو غبار گشتی ای سر بنشین بر آستانش چو در آتشی تو ای جان ز لبش حکایتی گو چو عدم گشتی ای دل صفتی کن از دهانش منم و کمینه جانی که ز غم به لب رسانم ...
آنکه در سایه مهراند همه آفاقش بر قمر جفت هلال است به خوبی طاقش آنکه پیش رخ او شمع چو پروانه بسوخت نیست پروای من سوخته مشتاقش چهره روشن او آینه صنع خداست چه تفاوت کند از آه دل عشاقش...
غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش جام جم نوش و فراموش بکن ملک جمش خاک شو بر در میخانه که باب کرم است آب کرمست که خوانند کلید کرمش بنده پیر مغانم که چو ما رندان را آبرویی است در آن...
ببین به دیده ما روی خویشتن یارا که حکم آینه شد آب دیده ما را تو سرو ناز منی سر چه می کشی از ناز گذر به جانب آب روان تماشا را مباش در غم فردا و شاد باش امروز که کس نداند امروز حال ف...
ناصر انصاف از جهان مطلب که در آفاق از او نیابی گرد خسرو عادلی نماند مگر تاجداری خروس خواهد کرد پرورد آسمان به خون دلش هر که در دور ما سخن پرورد کار دانش زمین فرو بردند زحل نحس و زه...