شمارهٔ ۵۶۹
یا شفایی و یا دواء دایی انت فی مهجتی سویدایی دل به سودای حلقه زلفت کرد سودا و گشت سودایی لیس یکفی شماتة الاعداء لامتی فی الهوا احبایی ماند از زلف تو سر مویی که کشد کار ما به رسوایی...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
یا شفایی و یا دواء دایی انت فی مهجتی سویدایی دل به سودای حلقه زلفت کرد سودا و گشت سودایی لیس یکفی شماتة الاعداء لامتی فی الهوا احبایی ماند از زلف تو سر مویی که کشد کار ما به رسوایی...
ما را هوس صحبت جان پرور یار است ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است آتش نفسان قیمت میخانه شناسند افسرده دلان را به خرابات چه کار است نی را که نوا از لب یارست به هر حال پیوسته چرا...
صباغ ماه از خم نیلی آسمان بس رنگ مختلف که بر آورد در خزان بستان که داشت پیرهن از پرنیان سبز اکنون ز صوف زرد بپوشید طیلسان بی سهم نیست زردی و لرزیدن چمن خورد از کمان چرخ مگر تیر بر ...
نیست سرگشته تر از من به جهان باد صبایی که سلامی ببرد از من سرگشته به جایی از حریم در سلطان به جز از باد که آرد آن قدر خاک کزو سرمه کند چشم گدایی چند چون ذره هوایی شوم از پرتو مهرت ...
سرو از پای در آید چو به بستان آیی گل شود پرده نشین چون به گلستان آیی سود و سرمایه مردم همه بر باد کنی گر خریدار شوی بر در دکان آیی کوزه ها رقص کند چون تو به میخانه روی بندها در شکن...
جانا اگر به تنها داری سر جدایی با ما چو صبح یکدم از مهر خوش بر آیی ابروی تو زهی چشم در روی ما به شوخی زه می کند کمان را پیوسته در جدایی آن به که همچو ذره یابم هوای مهرت تا کی چو گر...
دوش می گفت پیر ترسایی یاد دارم ز مرد دانایی کاندرین دیر می پرستان را نیست خوشتر ز میکده جایی بر سر چارسوی خطه عشق نیست خالی سری ز سودایی زاهد و باغ و خلد و ما و حبیب هر کسی را بود ...
عالم چو سراب است طلب کن تو سر آبی می نوش که خوشتر ز سراب است شرابی هست از قلم صنع خدا بهر تأمل خط بر خد ساقی به سوی بنده کتابی از چنگ مده هشت بهشتی که نهفته در پرده عشاق همی گفت رب...
هست از زلف کژت در دل من قلابی که دلم از کشش زلف تو دارد تابی دل که در ابروی طاق تو چو قندیل آویخت همچو شمعی ست برافروخته در محرابی از خیال شب وصل تو که خوابت خوش باد بیش در دیده من...
گر تو در دیده صاحبنظران ره یابی دل قوی دار که در صحبت جان ره یابی پاک گرد از همه چون آب و ز سر ساز قدم تا تو در صحبت آن سرو روان ره یابی ساده دل باش و گهر دار چو خنجر همه وقت تا تو...
چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستی همچون دهنت دم نزنم هیچ ز هستی هر کس ز شراب هوسی مست غرورند ما مست تر از جمله ولی مست الستی در میکده خاک قدم پیر مغانم آری نشنیدی مثل مستی و پستی تو...
شب ها من و کنج غمی شمع ام کند غمخواریی اشک روان و سوز دل جان کندنی و زاریی از چیست اشک سرخ من گر نیست خون دل روان رخسار من زرد از چه شد گر نیست شب بیداریی تا دور ماندم از درش تلخ ا...
به دستان گر ز دست ما بجستی به دست آرم دگر بارت به چستی نپرسیدی ز حال دردمندان دل گم کرده ما را بخستی فشاندی زلف مشکین و چو زلفت بسی دل های مسکین را شکستی کمر بر موی بستی کاین میان ...
دهانت ذره ای گر تنگ بار است لبت در دلنوازی خرده کار است دل از دست فراغت می برد بار دل من بارک الله بردبار است چو چشمم در حجاب هفت پرده است به چشمت اینکه دارم پرده دار است دل و چشم ...
نماز شام که از دور چرخ رویین تن برفت رستم خورشید در چه بیژن نمود شکل مه عید همچو ابروی زال چه ابرویی که از او چشمها شود روشن سپهر طرز عرب صوف سرمه ای در بر تراز زرد مطلا کشید بر دا...
گر بیابد جان شیرین فرصتی با دهانت تنگ دارد صحبتی بی لب لعلت که کام جان در اوست عمر شیرین را نباشد لذتی هرکه در راه تو شد خاک خوار یافت در چشم عزیزان عزتی همچو گندم سینه را بشکافتم ...
به درد عاشقی خو کن مجو درمان اگر مردی به دردی مردن اولی تر که درماندن به بی دردی خوشا دیشب که تو ای آفتاب مشتری طالع به برج ما شدی طالع سعادت با خود آوردی دلم از غصه پرخون گشت و بر...
پیش آمدی در عیدگه آتش به تکبیرم زدی قربان تو گشتم چرا از غمزه ها تیرم زدی گفتی که چون لایعقلی حکم نمازت چون بود بربسته شد راه سخن طعن گلوگیرم زدی حلوای عیدت خواستم خندان شدی و سوی ...
بیامدم ز سفر باز جانب یاری به جستن دل خود گرد کوی دلداری دریغ عمر که در روز هجر ضایع شد فراق جان نکند اختیار هشیاری هم ازملالت لیلی به نجد شد مجنون وگر نه عاشق از این سان نمی کند ک...
به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاری نمی یارند یارانم صبا برخیز اگر یاری مثال عود در چنگش ز بار عشق نالیدم فراق او دگر باره مضاعف شد به سرباری به گوش گل رسان از من که چون غنچه دور ا...
سخت سستی تو در وفا داری نیک بد می کنی جفا کاری من غمت را نگاه می دارم تو دلم را نگه نمی داری زیر پای تو من چو گرد شدم تو به چشمم از آن نمی داری خاک خواری مریز بر سر من که ز من خاک ...
به تیغ از تو نبرگردم که روی دلستان داری قدی چون سرو ناز و رخ به شکل ارغوان داری به صحرا می شدی چون سرو روزی باغبان گفتا که باغ ما منورکن چو میل گلستان داری لبت لعل است و می خواهم ک...
خون دل هست اگر عزم شرابی داری جگری دارم اگر میل کبابی داری خانه دیده غم دیده تماشاگاهی ست هیچ در سر هوس گوشه آبی داری دوش در کوی تو رفتم سگ کویت گفتا بنه اینک سر و خشت ار سر خوابی ...
ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاری بی زلف و رخت دارم روزی چو شب تاری در بارگه وصلت بارم ندهی باری گر کار کند همت ور یار کند یاری یاران همه گر یاری با یار نمی یارند ای یار تو یاری کن ب...