شمارهٔ ۵۸۹
ای که در دیده خیال تو کند پرده دری تا کی از دیده صاحبنظران پرده دری باز آیم ز همه گر ز درم باز آیی بگذرم از سر خود گر ز سرم بر گذری گفته ای دل مده از دست و نظر با خود دار نظرم پیش ...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
ای که در دیده خیال تو کند پرده دری تا کی از دیده صاحبنظران پرده دری باز آیم ز همه گر ز درم باز آیی بگذرم از سر خود گر ز سرم بر گذری گفته ای دل مده از دست و نظر با خود دار نظرم پیش ...
اثری در قدح باده ز لعل یار است قبله خسته دلان خاک در خمار است سخن عقل در این کوی ندارد وزنی عشق از آن دل که در او عقل بود بیزار است خبر از سوز دلم نیست کسی را چون شمع زانکه چون من ...
بر جناب سفر به وجه حسن می گذشت آن سوار قلب شکن پیش دندانش از بن دندان حلقه در گوش بود در عدن باد خاک رهش به بستان برد خویشتن را به باد داد سمن بوی خلقت مگر به گل رسید چاک می زد چو ...
مختار نبودم که فتادم ز تو دوری درمانده ام ای دوست به هجران ضروری بیرون مرو از سینه بی کینه که جانی غایب مشو از دیده غم دیده که نوری هر نامه موزون که به سوی تو نوشتم از مشک کشیدم رق...
به دور چشم تو مستی خوش است و مخموری ز روی پرده برافکن خلاف مستوری چو نور روی من از عکس روی روشن توست چو نیک می نگرم ناظری و منظوری من آدمی نشنیدم چو تو پریچهره ملک ز دست تو دیوانه ...
دوشینه می گفت نالان اسیری کس را نیاید رحم از فقیری هرکس به یاری در هر دیاری ماییم و تنها آه و نفیری من صید ترکی گشتم که دارد رابرو کمانی وز غمزه تیری جان را به بوسی دادم که هست او ...
ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازی تو ترک نیک بد خویی و تازی تیر می تازی غراب زلف تو بر طوطی خط می زند پهلو تذرو عارضت با چنگ شاهین می کند بازی نماند نام گمراهی اگر دیدار بنمایی ...
به روز وصل از رویت چو برقع می براندازی من از خود می شوم غایب تو با خود عشق می بازی کبابی سازم از بهر تو خود را همچو پروانه اگر ای شمع مومین دل شبی با فقر ما سازی به زیر پای تو خلقی...
نیازی می کنم با بی نیازی که از من جان شیرین وز تو نازی چه نالم چون رباب از گوشمالت منم بنده تویی بنده نوازی ببازم پیش بالای تو جان را که تا در عشق بازم راست بازی اگر تو می کشی از ن...
بارها فکر کرده ایم بسی بی کسان را به جز تو نیست کسی چون غرض یاد توست از نفسم جز به یادت نمی زنم نفسی سر فرو ناورد به شهبازی در هوای تو گر پرد مگسی مانده ام دور از گل رویت همچو بلبل...
ای یار ز یاران خبر یار نپرسی یاری نبود آنکه ز اغیار نپرسی ای سوسن آزاده شنو حال دل گل شرط ادب آن نیست که از خار نپرسی ای دل گرت از قصه فرهاد خبر هست زان پسته شیرین شکربار نپرسی چون...
لطف بود که سهو من بینی و خط بر او کشی چون خط مشکبار خود خط مرا نکو کشی خون هزار بی گنه ریخته ای به هر مژه چند سپاه فتنه را دو صفه رو به رو کشی ور ز بلندی فلک مهر مفاخرت کند دست به ...
مرا هر دم فزاید درد و داغی که بویی یابد از تو هر دماغی چه خال است آن تو را بالای ابرو کمان را چون گذر نبود به زاغی بیا تا با رخ و زلفت نشینیم شب تاریک در پیش چراغی چنین قامت ندارد ...
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا خلاف عهد تو کردن مرا چه زهره و یارا اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقه کعبه به آب زمزم دیده صفا دهم صفا را هزار نکته شیرین به وعده از لب لعلت شنیده ایم...
شد دشمن جوانی موی سپید بر سر آن به که جای دشمن بالای سر نباشد سر همچو صبح کاذب بی وقت شد سپیدم شامی ز صبح پیری تاریک تر نباشد یارب سفید شد موی سیه چو هرگز بالاتر از سیاهی رنگ دگر ن...
دریغ این درد را مرهم ندیدم امید وصل بود آن هم ندیدم از آن کار مرا سست است بنیاد که عهد دوستان محکم ندیدم
درد دلم از شمار دفتر بگذشت این قصه به هر محفل و محضر بگذشت این واقعه در جهان شنیده است کسی من تشنه آب و آبم از سر بگذشت
شادمانی را مقام آفرینش برتر است مقصد دولت بلند و مرغ همت بی پر است دل به غم بسپار و یاد خوشدلی کم کن که ما در جهان تا بیشتر جستیم شادی کمتر است نقش سعد از لوح گردون پاک شد گر دیر ب...
صبحدم مژده وصل تو همی داد صبا عالم پیر همی یافت از او عهد ضیا هدهدی هادی سرنامه بلقیس آورد منطق الطیر به نزدیک سلیمان ز سبا روی بنما نظری و نظری با ما کن که مرا چهره زرد است ز راز ...
بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت است تا نپنداری عزیزان را برین در عزت است هر که خاک پای تو شد گشت صاحب احترام دل که دارد میل بالای تو عالی همت است کرده ام بی منتی همچون صبا جان ...
تنم چو ذره خاک است و دل چون قطره خون به شکل نقطه که باشد میان حلقه نون شده است خرقه نه توی چرخ زنگاری ز بس که آه زدم بر سپهر آینه گون به انقلاب سفر دورم از دیار فکند جهان منقلب و ر...
نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقی خوش بود جام می و صوت رباب ای ساقی در دل غنچه نگر روی نگار ای عارف در سر لاله نگر جام شراب ای ساقی ساغری ده که دو سه روزه حیاتم بگذشت بی می و نرگ...
نو بهار است و می موسم عید ای ساقی باده نوش و گذر از وعد وعید ای ساقی روز محشر نبود هیچ حسابش به یقین هر که در کوی مغان گشت شهید ای ساقی گشت پیمانه چو تسبیح روان در کف شیخ تا ز لعل ...
آمد نفس بهار ساقی اکسیر طرب بیار ساقی بر یاد لب حیات بخشش در ده می خوشگوار ساقی بی ساغر می مباش یکدم در موسم نوبهار ساقی در وقت بهار عاشقان را بی باده روا مدار ساقی در ده می لاله گ...