شمارهٔ ۶۰۳
ساقی بیار جامی زان باده حقیقی چون آفتاب رخشان از صافی و رقیقی این آه و گریه ام را مردم مجاز دانند دیریست ما جداییم زان دلبر حقیقی عمرم گذشت و نامد در پیش من رفیقی یاران فغان و فریا...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
ساقی بیار جامی زان باده حقیقی چون آفتاب رخشان از صافی و رقیقی این آه و گریه ام را مردم مجاز دانند دیریست ما جداییم زان دلبر حقیقی عمرم گذشت و نامد در پیش من رفیقی یاران فغان و فریا...
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکی و ما ترحمنی غیر عینی الباکی کرامت تو کند جنس خاک را عالی لطافت تو دهد طبع آب را پاکی اناس ترغب حرصا الی امانیهم و نحن ننظر شوقا الی محیاکی رخ تو تی...
بربود دل ز دستم صنمی ظریف و شنگی گل از او ربوده بویی مه از او گرفته رنگی چو به نام عشق فاشم ز هنر چه ننگ دارم نخورم به شادمانی غم هیچ نام و ننگی سر جنگ و روی صلحم نبود به هیچ رویی ...
رند و قلندر شدم از سر دیوانگی کمترم از خاک ره بر در دیوانگی جامه صاحبدلان جمله بپوشید دل هیچ لباسی نیافت در خور دیوانگی بگذرد از نیک و بد مست شود تا ابد هر که دمادم خورد ساغر دیوان...
درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلی گفتا که چاره عشق را صبر است یا آوارگی چون خاک بودم بر درت عمری ملازم آن زمان منزل به منزل می روم چون ماه در سیارگی بی من تو خود با دیگران می نوشی ...
ای یافته نبوت از ذات تو کمالی رفته به عرش و کرده با دوست اتصالی بگرفته ملک و ملت در فقر فخر کرده چون دیگران نبوده مایل به جاه و مالی ای گشته میم نامت نور دو چشم عالم طغرای هفت حامی...
اگر جمال تو نبود فروغ جنت اعلی درخت نار بر آید به زیر سایه طوبی نیاورد دل هر کس مجال پرتو رویت که ذره ذره کند کوه را شعاع تجلی مشاهدات جمالت به چشم عقل نگنجد کز آفتاب به جز تف ندید...
بر خوان حسن تو نمی از ملاحت است ما را از او نصیب نمک بر جراحت است ساقی بیار راح که راحت دهد به روح کز راح روح من همه از رنج راحت است از تشنگی حلال نمی دانم از حرام می ده که می به ح...
ز زلف تو به خطا گر صبا برد یک چین شود چو زلف تو بر باد بوی نافه چین شبی که بر سر کویت صبا به سر گردد ز خاک همچو سر زلف تو کند بالین اگر نقاب ز رخساره برنیندازی به هیچ وجه نگردد گما...
تا به چشمم ز خیال تو در آمد خیلی برق آه از دل من جست و روان شد سیلی همه سر سبزیت از آه سحرگاه من است نیست با باد صبا سرو روان را میلی پسرا از غم هجرت به سر آمد عمرم غم فرزند کسان چ...
صبح الهدی تجلی من مشرق المدام فاشرب بلا غرامه کاسا مع الغرام بی باده مصفا صوفی صفا ندارد جامی تمام درکش صوفی که ناتمامی من راحه سکرنا من راحه شکرنا من روحه یروح روح الی المشام با ط...
سالی گذشت و نامد زان ماهرو سلامی جان کرد عزم رفتن کانجا برد پیامی دل رفت چون کبوتر کارد ز دوست نامه در حلقه های زلفش درمانده شد به دامی دانی چرا دوتا شد در غره ماه گردون خورشید نیک...
از گلشن رویش اگر یکبارگی گل چیدمی از جمله گل های چمن دامن به کلی چیدمی لطفش اگر یک ره مرا از خاک ره برداشتی چون گرد گرد کوی او دایم به سر گردیدمی گر دم ندادی دم به دم پنهان به زیر ...
ای خرده ای ز رشک عقیق تو جام می جان من است لعل تو جانم فدای وی قلب شتا در آتش یعقوب کم طلب عکس می است لیک مناسب به قلب وی جام جمم بده به سفالین پیاله ای تا کی حدیث جام جم و کاس لعل...
شب فراق تو دارم به ناله همدمییی به روز هجر کنم با غم تو محرمییی تو لذت غم عشق از دل بلاکش پرس که تا نمرد ز غصه نیافت بی غمییی چرا به گرد درت ره نمی دهد دل را که هیچ از سگ کوی تو نی...
تو سروی ای صنم یا بوستانی تو جانی ای پری یا جان جانی لب لعلت نهفته عقل کل را همی گوید جواب لن ترانی ندارم هیچ یاری محرم راز که گویم پیش او درد نهانی سحرگه می گذشتم بر در یار که می ...
کمال معنی انسان و صورت جانی جهانیان به حقیقت تنند و تو جانی در آن زمان که غبار تنم حجاب نبود میان ما و شما بود صحبت جانی دلم ز ابروی شوخ تو گوشه می گیرد که پیش می برد آن پیشه را به...
مرا چون حلقه زلفت بر آتش چند پیچانی که از سودای تو عمرم سیه شد در پریشانی مسوزانم چو عود اول به آخر گر نمی سازی مکش چون نامه خط بر من به پایان گر نمی خوانی شب هجرن تو آموخت سوز و گ...
تا کی چو سگم از نظر خویش برانی وقت است که چون باز مرا باز بخوانی صد بار براندی به جفا از در خوبشم وین بار برآنی که دگر بار برانی دل را به سر زلف تو رازیست هویدا جان را به لب لعل تو...
هیچ دانی که چرا همنفس من بادست زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم ماجرای دل شوریده برون افتادست پیش لعلت ز حیا آب شود چشمه خضر وز نسیمت نفس باد صبا بر ...
زهی بنای مبارک اساس متین که چار رکن تو چون حصن چرخ باد حصین برای روزن بام جلال تو آورد فلک ز فلکه خورشید شمسه زرین فلک نهد چو زمین سر به پای دیوارت که زیر دست هوای تو شد بهشت برین ...
مرا دشوار می آید که با رویت به آسانی مقابل گردد آیینه به روی سخت و پیشانی قدح را از لب تو در دهان سریست پوشیده کمر را با قد تو در میان رازیست پنهانی چو عود خام دود من نگیرد دامنت ه...
روی دربست به ما ابرویت از پیشانی ماه را نیست چنان روی و چنین پیشانی قاصدی نیست که در گوش من از بیم رقیب برساند ز دهانت سخن پنهانی نام تو ورد زبان است مرا در همه حال من تو را خوانم ...
ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نی هرگز تو کنی یاد من سوخته یا نی ماندیم چو بلبل به خزان ای گل صد برگ دور از رخ تو برگ نداریم و نوا نی روز آید و شب بگذرد و جمله شبانروز نزدیک من از ه...