شمارهٔ ۶۲۳
از روز ناتوانی اندیش تا توانی می نوش با جوانان در موسم جوانی با پیر دیر گفتم کز دیر چیست حاصل گفتا که با دو همدم یکدم به شادمانی ساقی مسیح باید تا می حلال گردد کز دست خضر باده هست ...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
از روز ناتوانی اندیش تا توانی می نوش با جوانان در موسم جوانی با پیر دیر گفتم کز دیر چیست حاصل گفتا که با دو همدم یکدم به شادمانی ساقی مسیح باید تا می حلال گردد کز دست خضر باده هست ...
هر چند می شکافی تو موی در معانی از معنی میانش ای عقل بر کرانی چون بحر عشق جانان موج گهر بر آرد جان در میانه آید تو بر کرانه مانی آنجا که مرغ دریا در آب شد شناور بر شاخه ها نشیند مر...
پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانی پیغام ما بگویی آنجا اگر توانی یکران باد پا را از پویه در تک آور روزی مگر بر آن در رمزی دو بازرانی گر باشدت مجالی بردار نقش از رخ تا نامه در دل شب از ...
ای ماه اگر به روزن او سر فروکنی آن آفتاب گم شده را جستجو کنی در پاش اوفتی و نهی روی بر زمین وانگه نگه به جانب آن ماه رو کنی چون افکنی نظر سوی آن گوشه های چشم سر در میان حلقه هر تار...
تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می کنی هر لحظه تا کی عقده را پیوند ماهی می کنی از غمزه تیرم می زنی وز طره می بندی کمر از ترک و هندو هر زمان عرض سپاهی می کنی هر دم خیالی می شوی وز دل...
من نکنم دیده باز تا ننمایی تو روی من نگشایم زبان تا تو نگویی بگوی عشق تو مشاطه وار جلوه گر حسن توست کرد جهانی خراب وصل تو ننمود روی بی لب جان بخش تو همچو سفالیم خشک باده عشق تو را ...
از حیای عارض تو گل برآمد سرخ روی عارضش حسنی که دارد سر به سر رنگ است و بوی با فروغ مهر رویت گو مه تابان متاب با وجود حسن رویت گو گل خودرو مروی بر کنار جوی روزی می خرامیدی چو سرو آب...
هر دمت با مهربانان کین چراست با وفاداران جفا چندین چراست حسن رویت کافتاب عالم است نور چشم ماست پس خود بین چراست گر نه روی توست دل چون روشن است ور نه لعل توست جان شیرین چراست عشق را...
سحرگه قضا همچو انگشترین فلک را ز یاقوت سازد نگین یکی دانه یاقوت گردد پدید که پنهان شود سلک در ثمین چو اسکندر آیینه روشن کند شود رومیان را سعادت قرین هزیمت شود لشکر زنگبار چو خنجر ب...
در وفا من بر رهم ای بی وفا بی ره تویی بی قسم باور نخواهی داشتن بالله تویی می روی چون ماه جانم تیره می ماند چو شب بی رخت نور از که یابد جان من چون مه تویی آنکه بی یادت نیاساید گه و ...
ترک لشکرشکن عشوه گر عربده جوی بت کافر بچه نوش لب سلسله موی دوش سرمست به سر وقت حریفان می رفت با می و مطرب و چنگ و دف و جامی و سبوی می پرستان سحرخیز چو آگاه شدند شاد بنشست و روان کر...
یار عزیز و یوسف کنعان ما تویی در مصر دل عزیزتر از جان ما تویی یعقوب وار دیده ز غیر تو بسته ام چشم و چراغ کلبه احزان ما تویی دور قمر به روی تو نسبت درست کرد آشوب دهر و فتنه دوران ما...
روزی که برد بادم چون خاک به هر سویی هر ذره خاکم را باشد ز وفا بویی دیدن به تو نتوانم زیرا که نمی افتد این چشم سیه رویم در خورد چنان رویی تا باد به کوی تو آرد من خاکی را چون گرد همی...
راضی نمی شوم ز وصالت به گفت و گوی برخاستم چو باد درین ره به جستجوی چون گل وجود من همه برباد می رود تا همچو غنچه یافت مشام دل از تو بوی چشمم ز آرزوی تو در آب غرقه شد باشد خیال تو بن...
به چشمه های دو چشمم در آی چون ماهی که دام زلف تو بگرفت ماه تا ماهی صبا به کوی تو می رفت و جان در آن تدبیر که چون موافقت او کند به همراهی دلم ربودی و دیگر اگر بخواهی دل روان به جای ...
ای حسن تو آیینه انوار الهی اوصاف جمال تو ندانند کماهی خوبان جهان جمله چراغند و تو نوری غلمان جنان جمله غلامند و تو شاهی در دیده من راز تو پوشیده نماند چون مردمک دیده به خون داد گوا...
سپهر حسن را دانم که ماهی ندانم حد ماهی ات کماهی تو چون ماهی و گردد عکس رویت بگرد چشمه چشمم چو ماهی اگر راز تو دل پوشیده دارد به خون دل دهد چشمم گواهی جدا از دانه خال تو چون کاه تنم...
شرفی باشد اگر چون تو مبارک ماهی به سوی منزل ما میل کند ناگاهی ترسم از آه من آیینه تو تیره شود تیرها خوردم و از سهم نکردم آهی گر ز غم روی به دیوار عدم آوردم خرمن گل نخورد غصه برگ کا...
ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن وز سر دیوانگی فکر محال انگیختن بی نهایت را به عقل منتها نتوان شناخت نفس ناقص کی تواند این کمال انگیختن برتر از حدی و وهمی چون کنم تعریف تو بی مث...
زلف سیاهت پیش رخ هندو به مهتاب اندرست در آب دیده روی من چون زر به سیماب اندرست در دور چشم کافرت گویا مسلمانی نماند کان مست جادو بی خبر خفته به محراب اندرست هر گه شود روی دلت یک ذره...
طراوتی ست زمین را ز فر فروردین که هر زمان خجل است آسمان ز روی زمین ز لطف آب حیا گشت بر هوا غالب چنانکه می چکدش از حیا عرق ز جبین فلک ز قوس قزح بر هوا کشید کمان هوا ز برق جهان بر جه...
به تمامی رخ تو ماه تمام دگرست سرو آزاد به پیش تو غلام دگرست همه از عشق تو مستند و من از عشق تو پست مست این میکده را باده ز جام دگرست فقر با همت مشتاق تو استغنا است ننگ در مذهب عشاق...
حبذا رفتن و باز آمدن موکب شاه که ظفر پیشروش بود وسعادت همراه داور دور قمر خسرو عادل هوشنگ آنکه بگرفت چو جمشید ز ماهی تا ماه همچو خورشید بزد تیغ و جهان را بگرفت آمد از منشی گردون لق...
طاق ابروی تو پیوسته دور قمر است شب گیسوی تو نزدیک طلوع سحر است ماه رخسار تو هر شب که بگردد طالع چشم بیدار من از اشک ستاره شمر است آنکه بگرفت تو را چست در آغوش قباست وانکه دستی به م...