شمارهٔ ۹۴
آمد بهار و موکب گل ها رسیده است لاله علم به کون و به صحرا کشیده است بلبل سرود گفته سر انداز گشته سرو غنچه ز ذوق جبه خضرا دریده است در چشم شوخ نرگس زو هیچ شرم نیست کور است کان دو نر...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
آمد بهار و موکب گل ها رسیده است لاله علم به کون و به صحرا کشیده است بلبل سرود گفته سر انداز گشته سرو غنچه ز ذوق جبه خضرا دریده است در چشم شوخ نرگس زو هیچ شرم نیست کور است کان دو نر...
آن خال روشن تو که چون نور دیده است خالیست کز سیاهی چشمم چکیده است روشن شده است دیده که دیده است روی تو مست است گوش دل که پیامت شنیده است چندین هزار دیده گشاده است آسمان ماهی چو روی...
بیار باده که هنگام شید و قلاشی است زمان رندی و مستی و رقص و اوباشی است بنفشه در حرم بوستان به عطاری است نسیم بر ورق یاسمن به نقاشی است صبا به سوی صبوحی کشان پیام آورد که ابر بر سر ...
دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان است کعبه وصل تو مقصود جهانگردان است هر که را درد محبت نشود دامنگیر آستین بر سرش افشان که ز بیدردان است چون خط و خال تو پرگار مهندس نکشید نقطه فرد که ...
نقل است لب تو یا شراب است یا آتش و دل از او کباب است یک قطره ز جام توست دریا یک ذره ز حسنت آفتاب است شمعی تو و دیده جای تاریک گنجی تو و جان ما خراب است گفتی که مرا به خواب بینی خطی...
تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست زلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست از پا درافتادم تا دوست دست گیرد یاری نمی کند پا یاری نمی دهد دست موی میان او از نازکی میان نیست باشد که برگشاید رازی ...
الا ای صبا رو سر خویش گیر زمانی ره دوستی پیش گیر چو آه دل آشفتگان گرم رو سحرگه به اطراف خوارزم رو ز ناری به نوری سلامی ببر ز کاهی به کوهی پیامی ببر به هر منزلی جست وجویی بکن به هر ...
سرنامه نام خداوند پاک که پیدا کند آدمی را ز خاک حکیمی که بی فکرت و بی علل بپیوست ملک ابد با ازل خطا پوش مشتی پراکنده حال عطابخش درماندگان بی سؤال علیمی که داند همه جزء و کل به باغ ...
گرت چشم معنی کند رهبری که نیکو در احوال ما بنگری ز اول در آیی به دریای غیب هنر بینی و چشم بندی ز عیب چو غواص آنجا شناور شوی میان نهنگان دلاور شوی صدف را گذاری و گوهر بری چو گوهرشنا...
شنیدم که شاهی مبارک نظر خداوند شمشیر و تاج و کمر سپهدار و لشکرکش و جنگجوی که با تیر بشکافتی تار موی مبارک غلامی پریچهره داشت که رخسارش از نازکی بهره داشت ز مه برده مهر جمالش گرو به...
به پیری همی گفت روزی پسر که ای دیده حال جهان سر به سر به بیهوده گشته فراز و نشیب فروخوانده دفتر نوشته کتیب به گرد جهان گشته بیرون ز حد شده سال عمر تو افزون ز صد مصاحب شده با خواص و...
یکی مرد دهقان درختی نشاند دگر آستین بر زراعت فشاند یکی رنج سرما و گرما کشید عذاب زمستان و گرما چشید دگر مرد دل را به راحت نهاد تن کهل را در قناعت نهاد یکی نعمت اندوخت وقت درو یکی ک...
سکندر که قفل ممالک گشاد شنیدم که بنیاد شهری نهاد چو بر ساحل افتاد اقصای شهر لب بحر زد بوسه بر پای شهر چو مردم شدندی بر اطراف بام همه آب دریا نمودی تمام ارسطو که علمش در آموختی به ا...
ترا دیده دل اگر باز شد همای سعادت به پرواز شد به ملک خرد پنج نوبت بزن در بوستان سعادت بزن مگر یابی آنجا نسیم گلی شوی مست از بوی چون بلبلی ترا باغ جنت اگر آرزوست معیشت چنان کن که فر...
یکی مرد صاحب نظر در بهار گذر کرد بر دامن کوهسار سر چشمه ای دید در پای سنگ به سو گلی رسته یاقوت رنگ زمانی وطن بر لب چشمه کرد شنید این سخن گوش آزاد مرد که می گفت با مرغکی لاله ای که ...
یکی رند در گلخنی خفته بود تو گویی به خواب عدم رفته بود چنان دید در خواب کو شاه شد بر او محنت و رنج کوتاه شد به دستش سپرده جهان تاج و تخت غلامانه پیشش کمر بسته بخت ره و سیرت پادشاهی...
گر از مایه عشق گویم سخن مرا آتش دل بسوزد دهن قضا کیست مأمور فرمان عشق فلک چیست طاقی ز ایوان عشق ز عشق است کار جهان را نظام بنای دو عالم ازو شد تمام هم او لوح و کرسی هم او عرش پاک ه...
یکی روز محمود گردن فراز نهان رفت در خانه ای با ایاز منور بساطی بینداختند شه و ینده شطرنج می باختند به هر وقت کان بنده شه خواستی شهنشاه از جای برخاستی بر آمد به تعجیل از در حسن بگفت...
خدایا جنایت ز حد برده ایم به بی شرمی آب خرد برده ایم نه ما را ز اخلاص بویی خبر نه ما را ز تحقیق بویی اثر اگر بر جناب تو سر می نهیم جناب تو را دردسر می دهیم ز من نفس بد گر بیابد مرا...
شبی طوطیی ز آشیان بر پرید به مأوای خفاش ناگه رسید همی گفت خفاش اوصاف شب همه شب نمی آرمد از شغب که در روز از ضربت تیغ خور نیابد کسی راحت از خواب و خور ز آفات گیتی کسی خوش بود که خال...
به پروانه می گفت صاحبدلی که در عشق دارم قوی مشکلی تو باید که آن مشکلم حل کنی که در آتش عشق پر می زنی بگویی که آشفته عشق کیست به عشاق سرمایه عشق چیست چو صاحیدل این ماجرا عرضه کرد چن...
یکی عاشقی فرد و آزاده ای شنیدم که شد صید شهزاده ای چو شمع معنبر ز سوز طلب همی مرد روز و همی سوخت شب نه با دوست او را گمان وصال نه در دیده او را نشان خیال اگر نقش رویش بدیدی به خواب...
ز ناصر نشان در بخارا طلب گهر در دل سنگ خارا طلب بلی گوهر از سوزنی کم شده ولی یار عیسی مریم شده چه سوزن که واپس تر از گرد راه ولی رفته بر عارض همچو ماه به مولد از آن سنگ کردم خطاب ک...
منم ننگ هستی و از نیست کم به فخر دو عالم کشیده رقم اگر برهمن می نشیند به لات ز من می زند لاف در سومنات ز من ننگ بگریزد و نام هم که از کفر دورم ز اسلام هم اگر تحفه اهرمن می برند کدو...