۴- در صفت آفرینش عالم
جهان آفرین رازق ذوالکرم چو بنهاد بر لوح امکان قلم به اول قلم عقل کل آفرید و ز آن تخم صد گونه گل آفرید و ز و کرد چون نفس اول پدید چنان از هدایت به ناصر رسید و زین هر دو جوهر که کردم...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
جهان آفرین رازق ذوالکرم چو بنهاد بر لوح امکان قلم به اول قلم عقل کل آفرید و ز آن تخم صد گونه گل آفرید و ز و کرد چون نفس اول پدید چنان از هدایت به ناصر رسید و زین هر دو جوهر که کردم...
هزار آفرین صدر لولاک را که حق بهر او ساخت افلاک را محمد که ختم رسل ذات اوست دو عالم منور ز آیات اوست رسولی که بی حاجت حرف لب بیاموخته کردگارش ادب دل و جان ز نورش نوا یافته وزو درد ...
شبی اختر بخت تابنده بود سعادت نظر بر من افکنده بود فلک داد در دست بختم عنان ز سعدین در برج طالع قران نشسته به صدر قضا مشتری شده زهره مشغول خنیاگری عطارد گرفته ز حرفم سبق مه از دفتر...
زهی ذات تو ز آفرینش غرض تویی جوهر و آفرینش عرض تویی سایه آفتاب قدم که هم سایه و آفتابی به هم رخ جان به گرد تن آلوده ای به گل روی خورشید اندوده ای که جان کامل از صحبت تن شود به خاکس...
یکی وقت من دلبری داشتم به زیبا جوانی سری داشتم جمالش به خوبی چو گل در چمن غبار رهش سرمه چشم من دهانش مرا چشمه نوش بود لبش را گهر حلقه گوش بود صبا گشته از زلف او مشک بیز مه از روی ا...
گدایی کهن جامه شهرگرد به من گفت رازی و دریوزه کرد که جان پدر با خسان در مپیچ که هرگز منافع نیابی ز هیچ فرومایه را ساز راحت مده بدان را نمک بر جراحت بنه چرا نوش جویی تو از نیش مار ک...