شمارهٔ ۱۶۲
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت فتادم خسته و مرهم جدا شد بماندم تشنه و آب روان رفت زمین بودم مرا افتاده بگذشت قمر بود او مگر بر آسمان رفت سرم از غیر...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
دلم واقف نبود آن دم که جان رفت تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت فتادم خسته و مرهم جدا شد بماندم تشنه و آب روان رفت زمین بودم مرا افتاده بگذشت قمر بود او مگر بر آسمان رفت سرم از غیر...
با گل سخن جمال او رفت گل را همه رنگ و بو رفت سروش چو بدید بر لب جوی آب رخ او چو آب جو رفت اشک از نظرم فتاد بر خاک چون از نظرم خیال او رفت بر چهره فتاد ز آب رو گرد دامن بگرفت و آبرو...
خبر یار به اغیار نمی یارم گفت گنجها دارم و با مار نمی یارم گفت درد یاری به دل خسته ما افتاده است درد یاری که به دیار نمی یارم گفت سخن راستی سرو و خرامیدن کبک پیش آن قامت و رفتار نم...
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت که خرد می نتواند که کند ادراکت ورق لاله بر اندام گل و شمشاد است یا قبا بر تن گلگون و قد چالاکت زان شدم کشته تیر تو که بینم خود را غرق خون گشته و آویخ...
شمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت قبله دل دانمت یا کعبه جان خوانمت خلق در آسایشند از حسن رویت لاجرم رحمت پروردگار و لطف یزدان خوانمت همچو عقلی دل فروز و همچو جانی ناگزیر خوشتر از...
پسته را لب شکند آن دهن خندانت مغز بادام کشد چشم خوش فتانت گر چه شد روشنی خوان فلک از خورشید قرص خورشید ندارد نمکی از خوانت گر شوم مویی و ور سینه من بشکافی بنهم همچو قلم سر به خط فر...
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت تن پیش تنت ریزم و جان بر جانت تو در دل من ساکن و من در طلب تو جویان شده فریاد زنان گرد جهانت در خاک بجوید دل من روز اجل را یابد مگر از جان لب من ...
دلم که چون سر زلف تو می رود بر باد به دام عشق درافتاد هر چه بادا باد مرا که سایه خود محرم است و آن هم هیچ مرا که باد صبا هم دمست و آن هم باد خرابه دلم از گنج عشق آباد است که گنج عش...
آن سیه چرده که خورشید غلام است او را نور چشم است که در دیده مقام است او را هیچ کس نیست که پنهان نظرش با او نیست تا نظر با که و خاطر به کدام است او را آفتابی ست رخ او که زوالش مباد ...
دی غرق عرق در آفتابش دیدم همچون گل تازه بی حجابش دیدم دیدم به جمال او جهان را زآن روی چون مردمک دیده در آبش دیدم
سواد سنبل او بر بیاض یاسمن است و یاسمن که خطش بر ورق ز یأس من است خطش بنفشه سیراب گشته می دانم ولی ندانم خدش گل است یا سمن است به گرد عارض کافور او خطی از مشک چو نیم دایره سبز گرد ...
من اوفتاده و انفاس روح پرور باد چو باد بر تو گذر می کند حرامش باد شب فراق و غریبی و عشق و تنهایی چه شد که بر من بیچاره هر چهار افتاد سرشک دیده من همچو آب می خواند که سالها تو نیاری...
می دهد باد از تو بویی آفرین بر باد باد من به بویت می دهم عمر گرامی را به باد بر دلم بیداد چشم مست تو از حد گذشت داد خود گفتم ستانم از لبت دادم نداد دیدم از چشمت که بندد خواب مردم ر...
پای بیرون ز حد خویش نهاد زلف تو سر از آن دهد برباد بنده توست هر کجا سروی ست بنده بسیار کرده ای آزاد روی بنمودی و غمم بربود زلف بگشادی و دلم بگشاد گر چه مهرت ز ما برآرد گرد هیچ گردی...
یک نفس ای باد صبا همچو باد عزم تو تا کوی دلارام باد گر به در دوست قبولت بود راست بود اینکه قبولست یاد پیش مراد دل و مقصود جان عرضه دهی درد دل نامراد عهد مرا یار فراموش کرد رفت بسی ...
من اگر خاک شدم آب شما روشن باد سر اگر از تو کشم تیغ تو بر گردن باد حق صحبت که میان من و تو محکم شد گر فراموش کنم لعنت حق بر من باد من ز غیرت نظر از غیر تو بر دوخته ام گر به غیرت نگ...
اگر چه خانه تیره است دیده جای تو باد وگر چه منزل تنگ است دل سرای تو باد اگر چه از تن من غیر استخوانی نیست همیشه بر سر او سایه همای تو باد به کیمیای نظر خاک را تو زر سازی مس وجود مر...
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد کی دست زند در کمر صحبت شیرین فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد با روی تو زد آب روان لاف لطافت ز آنروی مرا آب ر...
تا عکس تو از روزنه دیده در افتاد در خانه دل پرتو شمس و قمر افتاد بسیار در آویخت صبا با سر زلفت می خواست که بیرون جهد از دام در افتاد در راه خطرناک تو گر در دل عاشق جان را خطری هست ...
دلم را در زنخدانت ره افتاد قدم از ره برون زد در چه افتاد چو در مهتاب می رفتی خرامان ز رویت تاب در روی مه افتاد نخوردم میوه از نخل بلندت دریغا دست عمرم کوته افتاد تجلی کرد انوار جما...
از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد دل که در هندوستان گم شد به چین خواهد فتاد گر نسیم بی نیازی خواهد از کویت وزید آتشی در روزگار کفر و دین خواهد فتاد گر خیالی از گل رویت فتد در ص...
می کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را هست سوزی کو به شمعی می کشد پروانه را سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را میل خالت دارم و اندیشه ام از زلف...
جز خار نروید ز گلستان دلم جان دست فروشسته ز درمان دلم در کسوت یوسفم به ظاهر لیکن گرگ آبادیست چاه ویران دلم
بر آفتاب روی تو تا دیده عاشق است از حسن مطلع سخنم صبح صادق است گر شمع سوز دل به زبان آورد رواست او مؤمن و دل به زبانش موافق است جان را به عشق سابقه ای بود در ازل ما را به خدمت تو ه...