شمارهٔ ۲۳
ای سایه تو مرد صحبت نور نه ای رو ماتم خود دار کزین سور نه ای اندیشه وصل آفتابت نرسد می ساز بدین قدر کزو دور نه ای

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
ای سایه تو مرد صحبت نور نه ای رو ماتم خود دار کزین سور نه ای اندیشه وصل آفتابت نرسد می ساز بدین قدر کزو دور نه ای
ایزد اساس قصر بقا بر فنا نهاد بنیاد خاک بر سر باد هوا نهاد ما را چو دانه خرد کند آسیای چرخ کو معنی دقیق در این آسیا نهاد کرد از وجود قافله سوی عدم روان آن گه زمام جمله به دست قضا ن...
نسیم صبحدم از مرغزار برخیزد هزار زاری از مرغ زار برخیزد به رنگ و بوی تو گر بشکفد گل صدبرگ هزار ناله ز جان هزار برخیزد چنان به دیده درآمد خیال نرگس مست که چشم یار ز خواب خمار برخیزد...
هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزد در نخستین قدم از هر دو جهان برخیزد در قیامت که به بوی تو شود جان زنده تنم از جان به وفای تو روان برخیزد چون سر از خاک برآرم گل رویت بینم نرگس ا...
گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزد گفتا نبود عاشق کز فتنه بپرهیزد گفتم ز خم وحدت هر جام به هر رنگست گفتا که محیط از موج صد نقش برانگیزد گفتم که شوم عاقل وز عشق تو بگریزم گفتا که مرد...
چون ز کویت هر سحر بویی به گلشن می رسد غنچه را چاک گریبان تا به دامن می رسد ما اسیر هجر و دایم در وصال تو رقیب شاه را گنج و گدا را کنج گلخن می رسد چرخ را از ناله ام می بگذرد تیر از ...
ما را که دل بر آتش از غم کباب باشد محرم پیاله گردد همدم شراب باشد هرگز ز گنج حسنت داد دلم ندادی تا کی ز چشم مستت عالم خراب باشد چشمت کمان ابرو آورد تا بناگوش تیرش خطا نیفتد عین صوا...
من و مسجد همه دانند که تهمت باشد کار هر طایفه باید که به نسبت باشد من گدایم به عبادت نخرم باغ بهشت در عطایی که بها رفت چه منت باشد زهد کی کردم و چون رفت بر این نیست گواه تهمت خشک ن...
گر سرم خاک شود در کف پایت باشد ور تنم گرد بود گرد هوایت باشد دل من هست برای تو برای خود نیست جان فدا باد دلی را که برایت باشد در دل تنگ من ار جای کنی جایت هست خانه دیده چه جای است ...
مرا که نقش خیال تو در نظر باشد چو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد اگر به ساحل چشمم خیال تو گذرد ز موج بحر همان به که برحذر باشد چو خاک رهگذر افتاده ام گذری کن ترا اگر چه ز امثال ما ...
مهر تو تا قیامت چون بی زوال باشد من ترک شاهد و می گویم محال باشد از روی کار مطرب خوش پرده برگرفته تو مست و بنده سرخوش دانی چه حال باشد اندیشه میانت کردیم و عیب نبود سودایی ایم و ما...
صلای عشق قدیم است و از ازل باشد هدایت ابد و ملک لم یزل باشد بیار باده چو دانسته ای که مخمورم که نور علم همان به که در عمل باشد مرا به علت و معلول نیست تصدیقی ز ما تصور شا ذ است و ب...
همه بر قد بلند تو بود همت ما گر دهد دست زهی همت با رفعت ما شب هجران بگذشت و سحر وصل رسید پنج نوبت بزن ای بخت که شد نوبت ما می کنم خدمت تو آنچه مرا دست دهد چه کنم لایق قدرت نبود قدر...
گر همچو من افتاده این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین و گر نه بدنام شوی
می زند خوش نفس باد صبا جان دارد باد گویی نفسی از دم جانان دارد هم عفی الله غم عشق تو که از آه چو برق مجلس تیره ما شمع شبستان دارد باد در زلف تو می پیچد از آن دربان است که مرا سخت ب...
زبان خرده بینان را حکایت زان دهن باشد چو شکر می خورد طوطی از آن شیرین سخن باشد نی ام در بند جان گر می گشاید کار من از جان که ما در بند جانانیم و جان در بند تن باشد چو من با خویش می...
مرا که جام جم و گنج قباد نباشد حدیث ملک سلیمان به جز باد نباشد به سوز هجر بسازم اگر وصال نیابم که نامراد توان بود اگر مراد نباشد رقیب بست به رویم در امید خدا را دری گشای که در بستگ...
هرکس که مقیم در خمار نباشد در مذهب ما عاقل و هشیار نباشد گر علم یقین است تو را عین یقین جو کان طایفه را کبر به خروار نباشد داری هوس صحبت او ترک هوس گیر کان یار به هر بوالهوسی یار ن...
در پایش افکنم سر تا دردسر نباشد با زلف او دهم دل تا دل دگر نباشد روزی به یاد زلفش گر شب به روز آرم باید که جز رخ او شب را سحر نباشد هرکس که در ره او بنهاد پای چون شمع آن به که پای ...
عشاق تو را درد سر عام نباشد در دایره سوختگان خام نباشد در بارگه عشق خرد را نبود راه کان مجلس خاص است و ره عام نباشد آنجا که زند یار سراپرده غیرت بر دست صبا زهره پیغام نباشد کام از ...
ما را سر کفر و غم اسلام نباشد جایی که همه ننگ بود نام نباشد در مجلس خاصان دف و چنگ و می صافی خوش باشد اگر درد سر عام نباشد ای مدعی بر من مفشان خرقه سالوس مرغ دل ما بسته هر دام نباش...
صدرگه عشق غیر سینه نباشد نقد بلا را جز این خزینه نباشد عشق بتان در دلم نهفته نماند باده نهان اندر آبگینه نباشد نوش کن امروز می که اهل خرد را غصه فردا و فکر دینه نباشد حرز شفای غمش ...
کسی کز عشق فانی شد چنین باشد چنین باشد نشان موج از دریا همین باشد همین باشد دلی کو جمله جان گردد نه آن گردد نه این گردد چو سنگ لعل کان گردد نگین باشد نگین باشد یقین اندر فنا باشد گ...
گدای دولت آنم که او گدای تو باشد به دیده درکشم آن را که خاک پای تو باشد حیات چون بود آن را که در غم تو نمیرد صبور چون بود آنکس که مبتلای تو باشد اگر به حشر برآرند نامه عمل من به خو...