شمارهٔ ۴۳۹
شب نه تشویش صبا نی شور بلبل داشتم خلوتی تا صبحدم با سنبل و گل داشتم عیش ها سیل بهاری بود تا آمد گذشت صحبتی با دوستداران بر سر پل داشتم یاد آن مستان که برچیدند از اینجا نقل و جام به...

محمدحسین نظیری نیشابوری (زادهٔ نیمهٔ دوم سدهٔ دهم هجری قمری در نیشابور، درگذشتهٔ ۱۰۲۱ هجری قمری در آگرهٔ هند) از شاعران مؤلف و صاحب سبک تاریخ شعر پارسی بهشمار میرود که بر جریانات شعری معاصر و بعد از خود تأثیری عمیق نهاد. وی پس از گذراندن تحصیلات، به شاعری روی آورد و برای آزمودن طبع، به کاشان که از مراکز مهم شعر پارسی در آن روزگار و محل تجمع شاعران سبک وقوع بود روی آورد و در چند مجلس طرح شعر بر شاعران معتبر سبک وقوع پیروز شد و سپس عازم هند گردید. وی با پیوستن به دربار جهانگیر شاه گورکانی هند و سپس بارگاه سپهسالار او خان خانان به ثروتی افسانهای دست یافت و مهمترین شاهکارهایش را در سالهای اقامت در هند آفرید تا آنکه به سال ۱۰۲۱ قمری در شهر آگره در اوج ثروت، شهرت، حرمت و محبوبیت درگذشت.
شب نه تشویش صبا نی شور بلبل داشتم خلوتی تا صبحدم با سنبل و گل داشتم عیش ها سیل بهاری بود تا آمد گذشت صحبتی با دوستداران بر سر پل داشتم یاد آن مستان که برچیدند از اینجا نقل و جام به...
از چاه غبغبش به درآورده ماه را بر ماه عقرب سیهش بسته راه را عابد که بیندش به درآید ز خانقاه سلطان که یابدش بگذارد سپاه را گر روز حشر پرده ز رویش برافکنند ایزد به روی بنده نیارد گنا...
تا باغ به دست باغبان خواهد بود گل خواهد کرد و گلفشان خواهد بود حسن رخ گل پرده دری خواهد کرد گر در پس صد پرده نهان خواهد بود
زنند باغ و بهارم صلای ویرانی گلم ز شاخ فرو ریزد از پریشانی نه رنگ و بوی به جا مانده نی بر و برگم چو نخل بادیه افتاده ام به عریانی سموم وادی غم دیده پای تا فرقم ز هم بریزم اگر ناگهم...
خود را کباب ازین دل خودکام کرده ام این پاره آتشی ست دلش نام کرده ام گر روزگار دشمن من گشته دور نیست خون ها ز رشک در دل ایام کرده ام این دل که در وصال تسلی ازو نبود خرسندش از تغافل ...
خواهم که به آزادی دل نام برآرم این طوطی شیرین سخن از دام برآرم گر زین قفس تنگ برآیم دو سه گامی چون کبک دری قهقهه از کام برآرم زین گونه که ناوک فکنانم به کمین اند صد بال و پرم کم بو...
خاک دیگر بر سر مژگان بی غم می کنم دست دل می گیرم و دریوزه غم می کنم در تن از آسودگی خونابه دل تیره شد می شکافم سینه و الماس مرهم می کنم بی غمم بی غم ز من ای دردناکان الحذر مهر از ا...
امروز پیشت از غم خود دم نمی زنم فارغ نشین که بزم تو برهم نمی زنم انداختم به بردن شادی هزار کم غیر از دو شش به باختن غم نمی زنم نازم به این شرف که غلام محبتم لاف نسبت ز نسبت آدم نمی...
تا از قضای دشت به گلشن فتاده ام از چشم طایران نوازن فتاده ام در نقش کارگاه جهانم نمود نیست کز ضعف همچو رشته ز سوزن فتاده ام گه سینه می خراشم و گه چهره می کنم شوریده تر ز باد به خرم...
ز خیل نغمه سنجان رفتم و طرز کهن بردم صداع بلبل کج نغمه از طرف چمن بردم نه زیب باغ کم شد نی بساط سبزه خالی شد خس خشکی ز نزهتگاه سرو و یاسمن بردم دگر در شهر از مستی و رسوایی نمی گنجم...
سخن دوست گران بود فراوان کردم جان به بیعانه بیارید که ارزان کردم گرد راه خضری از نظرم می پاشید سوی هر چشمه شدم چشمه حیوان کردم هیچ اکسیر به تأثیر محبت نرسد کفر آوردم و در عشق تو ای...
مشنو استغفار من کز اهل ایمان نیستم خرقه از مصحف اگر سازم مسلمان نیستم معنی اخلاص می خواهند و حسن اعتقاد چون نشینم با نکوکاران کز ایشان نیستم در چمن معذور داریدم اگر گردم ملول نغمه ...
هنر در شست و ناوک در کف و زه بر کمان دارم ولی بر دست و بازو از وفا بندی گران دارم ز ایمای عزیزان همتی در کار می خواهم خدنگی بر کمان پیوسته چشمی بر نشان دارم به وصلش تا رسم صد بار ب...
شکوه نقصان داشت فصلی از میان انداختم نرخ ارزان بود کالا در دکان انداختم از کفم سررشته گفتار بیرون رفته بود هر گره کز دل گشادم بر زبان انداختم تا مگر این بخت سرکش زودتر جایی رسد هر ...
از کف نمی دهد دل آسان ربوده را دیدیم زور بازوی ناآزموده را من در پی رهایی و او هر دم از فریب بر سر گره زند گره ناگشوده را دل در امید مرهم و این آهوان مست ریزند بر جراحت ما مشک سوده...
صد فکر اثر ز طاعتم بردارد صد سهو سر از عبادتم بردارد با این وسواس نیتم نیست درست غسال مگر جنابتم بردارد
برنیامد یک عزیز از مصر مردم پروری پیر شد در چاه صد یوسف ز قحط مشتری طبع ها مشغول خست پروری گردیده اند برنمی تابد تمنا را کرم از لاغری بخت مادرکش تیمم در غریبی کرده است کرده گردون د...
کعبه و دیر شدم صد ره و ویران گشتم بارها معبد ترسا و مسلمان گشتم باد خاکم به هوا برد و پریشانم کرد عطر طرف چمن و گرد بیابان گشتم نفسی از گل و آبم نفسی ز آتش و باد نشدم جمع ازان بس ک...
ضبط حرفی می کنم کز وی زبان می سوزدم شکوه ای در دل گره دارم که جان می سوزدم پاس تن از دور می دارد شب هجر تو جان بس که از داغ جدایی استخوان می سوزدم جای شیون دود آهم از دهان سر می زن...
رخ نما تا رونما جان آوریم عرضه کن ایمان که ایمان آوریم پیش کفر زلف و روی بت شکن حسن عهد و صدق پیمان آوریم بوی درمان برده ایم از راه درد هم ز راه درد درمان آوریم جان جانان در میان ج...
به جست و جوی تو سرتاسر جهان بدوم چنان که باد به هر سو دود چنان بدوم ز بس ز شوق تو شوریده ام نمی دانم که بر زمین بدوم یا بر آسمان بدوم ز جهل ره بر پیران نکته یابم نیست به لهو در صف ...
همیشه گریه تلخی در آستین دارم به نرخ زهر فروشم گر انگبین دارم به باد و برقم از احوال خویش در گفتار که ابر در گذر و تخم در زمین دارم کسی که خانه به همسایگی من گیرد مدام خوش دلش از ن...
تا به کی از کثرت غم روی بر زانو نهم تنگ گردد خانه بر من سر به شهر و کو نهم دفع دل تنگی دمی از شغل غافل نیستم دست اگر بردارم از جیب آستین بر رو نهم شاکر بختم که منت دار از خویشم نکر...
مبین به رد و قبولم که نیکخواه توام اگر بد دو جهانم که در پناه توام مپوش چشم ز حالم که از پریشانی ز دیده تو گریزان تر از نگاه توام به گرد کوی تو گردم نسیم درگاهم به هیچ در ننشینم غب...