دیباچه
شکر نامحصور و حمد نامحدود حضرت واجب الوجود را- جلت قدرته- که زیور عقل را پیرایه وجود انسان ساخت تا به وسیلت آن در کسب اخلاق حمیده و اوصاف جمیله غایت جهد مبذول گردانید و صلوات نامعد...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
شکر نامحصور و حمد نامحدود حضرت واجب الوجود را- جلت قدرته- که زیور عقل را پیرایه وجود انسان ساخت تا به وسیلت آن در کسب اخلاق حمیده و اوصاف جمیله غایت جهد مبذول گردانید و صلوات نامعد...
هرکس که سر زلف تو آورد بدست از غالیه فارغ شد و از مشگ برست عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ داند که میان این و آن فرقی هست
گل کز رخ او خجل فرو می ماند چیزیش بدان غالیه بو می ماند ماه شب چهارده چو بر می آید او نیست ولی نیک بدو می ماند
این شمع که شب در انجمن می خندد ماند بگلی که در چمن می خندد هر شب که به بالین من آید تا روز میسوزد و بر گریه من می خندد
هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد ساقی بده این باده گلرنگ به نقد کان نسیه او سر به قیامت دارد
تا یار برفت صبر از من برمید وز هر مژه ام هزار خونابه چکید گویی نتوانم که ببینم بازش تا کور شود هر آنکه نتواند دید
ای شعله ای از پرتو رویت خورشید رویم ز غمت زرد شد و موی سفید از وصل تو هر که بود در جمله جهان برداشت نصیبی و من خسته امید
فکری که بر آن طبع روان می گذرد شرحش ز معانی و بیان می گذرد شعر تو چرا نازک و شیرین نبود آخر نه بدان لب و دهان می گذرد
آن زلف که بر گوشه غلطاق نهاد صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد بر چهره او چو طاق ابرویش دید مه خوبی روی خویش بر طاق نهاد
درویش که می خورد به میری برسد ور روبهکی خورد به شیری برسد گر پیر خورد جوانی از سر گیرد ور زانکه جوان خورد به پیری برسد
من ترک شراب ناب نتوانم کرد خمخانه خود خراب نتوانم کرد یک روز اگر باده صافی نخورم ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد
آن خور که ازو قوت روح افزاید یعنی می گل گون که فتوح افزاید من بنده آنکه در شبانگاه خورد من چاکر آن که در صبوح افزاید
تا مهر توام در دل شوریده نشست وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست این غم ز دلم نمی نهد پای برون وین اشگ ز دامنم نمیدارد دست
جان قصه آن ماه سخنگو گوید دل کام روان زان لب دلجو جوید گر عکس رخش بر چمن افتد روزی از خاک همه لاله خودرو روید
عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد خال تو مرا حال تبه خواهد کرد زلف تو مرا به باد بر خواهد داد چشم تو مرا خانه سیه خواهد کرد
تا ساخته شخص من و پرداخته اند در زیر لگد کوب غم انداخته اند گویی من زرد روی دلسوخته را چون شمع برای سوختن ساخته اند
گر وصل تو دست من شیدا گیرد وین درد و فراق راه صحرا گیرد هم حال من از روی تو نیکو گردد هم کار من از قد تو بالا گیرد
لب هر که بر آن لعل طربناک نهد پا بر سر نه کرسی افلاک نهد خورشید چو ماه پیش رویش به ادب هر روز دو بار روی بر خاک نهد
از شدت دست تنگی و محنت برد در خیمه ما نه خواب یابی و نه خورد در تابه و صحن و کاسه و کوزه ما نه چرب و نه شیرین و نه گرم است و نه سرد
زین گونه که این شمع روان می سوزد گویی ز فراق دوستان می سوزد گر گریه کنیم هر دو با هم شاید کو را و مرا رشته جان می سوزد
قومی ز پی مذهب و دین می سوزند قومی ز برای حور عین میسوزند من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت ویشان همه در حسرت این میسوزند
دل با رخ دلبری صفایی دارد کو هر نفسی میل به جایی دارد شرح شب هجران و پریشانی ما چون زلف بتان دراز نایی دارد
وصف لب او سخن چو آغاز کند وان رنگ رخش که بر سمن ناز کند از غنچه شنو چو غنچه لب بگشاید وز گل بطلب چو گل دهن باز کند
ای مقصد خورشید پرستان رویت محراب جهانیان خم ابرویت سرمایه عیش تنگدستان دهنت سر رشته دلهای پریشان مویت