شمارهٔ ۱۰۹
زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنم تشنه ام زین پس بدریا گر رسم دریا زنم باده وحدت تنی را نیست اندر خورد جام جام وحدت گر زنم من با تن تنها زنم نیستم منصور و منصورم که در این دا...

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسیسرای ایران در قرن سیزدهم هجری میباشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علیمحمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گشت. در این ایام به عرفان و تصوف گراییده و در سال ۱۳۰۹ هجری قمری به مشهد رفت و با عنایات میرزا محمدعلی مؤتمن ملقب به مؤتمن السلطنه، وزیر خراسان در مشهد ساکن شد. او در مشهد با چند تَن از فضلای معروف خراسان از جمله ادیب نیشابوری معاشرت داشت. وی در فلسفه، تفسیر، کلام، منطق و حکمت استاد بود. غزلیاتش به طرزی دلنشین همراه با ترکیبات ابداعی مورد استقبال شاعران قرار گرفت. قصاید وی استادانه سروده شده و در مثنوی از گلشن راز شبستری پیروی کرده و مسمطات وی حاوی مدح و منقبت ائمهٔ اطهار است. اشعار وی بیشتر شامل مواعظ، توحید و دقایق عرفان و تصوف است. هم اینک نام یکی از خیابانهای اصفهان در شمال غرب این شهر به نام حکیم صفایی میباشد.
زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنم تشنه ام زین پس بدریا گر رسم دریا زنم باده وحدت تنی را نیست اندر خورد جام جام وحدت گر زنم من با تن تنها زنم نیستم منصور و منصورم که در این دا...
پس دیوار تن بر شده ماهیست عجب بمنش با نظر لطف نگاهیست عجب دل بر پادشه دولت پاینده فقر از ره عشق مرا برد که راهیست عجب از کف مرگ توان جست بهمدستی عشق عشق در حادثه مرگ پناهیست عجب طا...
ای نور سما و جلوه طور از تو در چشم و دل و دماغ من نور از تو نزدیکی و جز ذات تو مستور از تو ای ستر و زوال و منقصت دور از تو
مرا ای هوای بهار معطر تویی یا به مغز اندرون نافه تر بهاری تو یا از بهاری علامت بهشتی تو یا از بهشتی پیمبر بهاری بهشت ز آیینه پیدا بهشتی بهارت به اندیشه مضمر تو آیینه و باغ پر نقش م...
یار در چشم و من دلشده خون می گریم دوست در خانه من از شهر برون می گریم دیده ابر که می بارد و جویی که رود کاش دیدی که من شیفته چون می گریم کشتزار فلکی سبز ز باران منست بی بهار تو من ...
دردیست ز عشق او به جانم پیداست ز جسم ناتوانم این سوز ز جان رسید بر پوست از پوست به مغز استخوانم از نام و نشان خود گذشتم من بنده شاه بی نشانم برهان جلالت من اینست پیرم به تجلی و جوا...
عشق زد خیمه بیایید که بی خانه شویم شمع افروخته شد هم پر پروانه شویم حلقه طره او در شکنست و خم و تاب باید اندر سر این سلسله دیوانه شویم آشنایان غم عشق برآنند که ما زین خیال و خرد شی...
شبی که دیده بدیدار دوست باز کنم دم سپیده ز خورشید احتراز کنم بود وضوی من از آب چشم و طاعتم این که رو بقبله ابروی او نماز کنم پرم بعرش حقیقت ز آشیانه آز دو بال بسته مرغ نیاز باز کنم...
ما و دل سودا زده سرمست الستیم برگشته ز میخانه دو آشفته مستیم با افسر سلطانی کونین بلندیم با خاک در خاک نشینان تو پستیم موهوم بود هستی ما سر تو موجود المنة لله که از این واهمه رستیم...
به تیره شب نظر آفتاب می بینم رخ تو می نگرم یا که خواب می بینم به غیر نقش خط از روی آبدار تو من خط دو کون چو نقش بر آب می بینم خراب عشق توام ورنه در عمارت خویش بنای کون و مکان را خر...
یار برداشت ز رخ پرده برای دل من برد از من دل و بنشست به جای دل من نتوان گفت زمینست و سما خلوت دوست خلوت سلطنت اوست سرای دل من دل من بارگه سلطنت فقر و فناست آسمانست و زمینست گدای دل...
شاهد ماهست مخفی در ظهور خویشتن آفتاب ماست در جلباب نور خویشتن احمد ما بست احرام از در دیر طلب تا مشرف شد بمعراج حضور خویشتن موسی جان را بصیرت داد و از شاخ درخت نوبت انی انا الله زد...
حیرت است این کوی یاران را صلا باید زدن گام سمت وادی فقر و فنا باید زدن نیست سلطان را درین وادی گذر دست نیاز دولت ار خواهی به دامان گدا باید زدن موسیا از جان گذشتن روی جانان دیدن اس...
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من می سوزم از اشتیاق...
باز دل را دست جان آمد به دست طره آن دل ستان آمد به دست آن سر زلف سیاه دل فریب با هزاران داستان آمد به دست آنچه از آبادی دین شد خراب در خرابات مغان آمد به دست گرچه دل ویرانه شد از ع...
ای جان دلم جسم تویی روح تویی دریا و سفینه ساحل و نوح تویی بی عیبی و بی متی و بی کمی و کیف قدوس و بزرگوار و سبوح تویی
بلاله ماند آن گونه چو باغ بهار که از دو سمت بگیرد دو زاغ در منقار دو زاغ تیره بیک لاله دوروی نشست ولی فزود بهر روی صد هزار نگار فکند بار بر آن لاله کاروان ختن هزار توده مشک ترش میا...
من تاجرم به دکه بازار خویشتن بر دست نقد جان و خریدار خویشتن هر دانشی که بود مرا صرف دید شد دیوانه شد دلم پی دیدار خویشتن ایوان ملک قصر ملک دیده ام کنون بنشسته ام به سایه دیوار خویش...
سرخوان وحدت آندم که بدل صلا زدم من بسر تمام ملک و ملکوت پا زدم من در دید غیر بستم بت خویشتن شکستم ز سبوی یار مستم که می ولا زدم من زالست دل بلایی که زدم بقول مطلق بکتاب هستی کل رقم...
گاه دی است و نوبت فصل بهار من بنشسته است یار چو گل در کنار من بر گنج خسروی ندهم کنج خانقاه امروز دور دور من و یار یار من جان یافتم ز دولت دل در حضور یار فرخنده است روز چنین روزگار ...
به عشق خویش مرا خوی داد دلبر من دمی نشد که گذارد دل مرا بر من به سینه ام ز غمش رازهاست بی حد و هست هزار نکته ز هر راز او به خاطر من مرا چه کار به خورشید حشر منتظران که آفتاب شهود ا...
به تار موی بتی شد سلاسل دل من ببین به ضعف که یک موی شد سلاسل من کشیده ابروی آن ترک نیم مست کمان پی شکار دل این مرغ نیم بسمل من به پرده دیدم و بی پرده در شمایل او به شکل صورت تصویر ...
پورا بسلطنت رسی این پند گوش کن تاج سر از غبار در می فروش کن گفتار من که هست چو لولوی شاهوار مرجان گوش جان حقیقت نیوش کن هوش تو را مشاهده سر غیب نیست خواهی به سر غیب رسی ترک هوش کن ...
دور عشقست گر ای نطقه دل خون باشی به ازانست کزین دایره بیرون باشی نبرد ره دل آباد بگلگونه غیب ای خوش آندم که خراب از می گلگون باشی ای نیاورده بکف دامن دولت در فقر گرد ره باش که تاج ...