۱۳- آیه ۳۶
صفی علیشاهو دخل معه السجن فتیٰان قٰال أحدهمٰا إنی أرٰانی أعصر خمرا و قٰال الآخر إنی أرٰانی أحمل فوق رأسی خبزا تأکل الطیر منه نبینٰا بتأویله إنٰا نرٰاک من المحسنین ۳۶
و در رفتند با او در زندان دو جوان گفت یکی از ایشان بدرستی که من دیدم در خواب که می فشردم شراب را و گفت آن دیگری بدرستی که من دیدم خود را که برداشته بودم بر زبر سر خود نایی که می خورد مرغی از آن آگاه کن ما را بتعبیرش بدرستی که می بینم تو را از نیکوکاران ۳۶
بردن یوسفع را به زندان
چون به زندانش ببردند آن زمان
گشت داخل نیز با وی دو جوان
وآن دو یک ساقی و یک طباخ شاه
که بر ایشان نسبتی بود از گناه
یکدگر را کرده بودند آن دو تن
متهم در نزد ریان از فتن
گفته بد ساقی به ریان در مقام
که مخور چون زهرناک است این طعام
گفت طباخ او به خمرت کرده زهر
کت برد از زندگانی حظ و بهر
