۳۲- آیات ۹۳ تا ۹۶
صفی علیشاهاذهبوا بقمیصی هٰذٰا فألقوه علیٰ وجه أبی یأت بصیرا و أتونی بأهلکم أجمعین ۹۳ و لمٰا فصلت العیر قٰال أبوهم إنی لأجد ریح یوسف لو لاٰ أن تفندون ۹۴ قٰالوا تاللٰه إنک لفی ضلاٰلک القدیم ۹۵ فلمٰا أن جٰاء البشیر ألقٰاه علیٰ وجهه فارتد بصیرا قٰال أ لم أقل لکم إنی أعلم من اللٰه مٰا لاٰ تعلمون ۹۶
ببرید پیراهن مرا این پس بیندازیدش بر روی پدرم که می آید بینا و بیاورید نزد من کسانتان را همه ۹۳ و چون جدا شد قافله گفت پدرشان بدرستی من هر آینه میابم بوی یوسف را اگر بنقصان عقل منسوب نسازیدم ۹۴ گفتند بخدا بدرستی که تو هر آینه باشی در حیرتت که سابق بود ۹۵ پس چون آمد او را مژده دهنده انداخت آرا بر رویش پس گشت بینا گفت آیا نگفتم مر شما را که من می دانم از خدا آنچه نمی دانید ۹۶
گفت ای اخوان برید از مسکنم
سوی کنعان بر پدر پیراهنم
افکنید آن را به فرق و روی او
چشم تا روشن کند از بوی او
هم بیارید اهل بیت خود تمام
با فراغت تا کنید اینجا مقام
پس یهودا گفت خون آلوده من
چون ببردم بر پدر آن پیرهن
