شمارهٔ ۳۱۵
گر رهی خواهی زدن بر پرده عشاق زن من نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق نیز قصه افلاک را بر تارک آفاق زن خواجگی در خانه نه پس آب را در خاک بند مهتری ب
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
گر رهی خواهی زدن بر پرده عشاق زن من نخواهم جفت را از جفت بگذر طاق زن این سخن بگذشت از افلاک و از آفاق نیز قصه افلاک را بر تارک آفاق زن خواجگی در خانه نه پس آب را در خاک بند مهتری ب
عاشقا قفل تجرد بر در آمال زن در صف مردان قدم بر جاده اهوال زن خاک کوی دوست خواهی جسم و جان بر باد ده آب حیوان جست خواهی آتش اندر مال زن مال را دجال دان و عشق را عیسی شمار چون شدی ا
خیز ای بت و در کوی خرابی قدمی زن با شیفتگان سر این راه دمی زن بر عالم تجرید ز تفرید رهی ساز در بادیه هجر ز حیرت علمی زن بر هر چه ترا نیست ز بهرش مبر انده وز هر چه ترا هست ز اسباب ک
ای رخ تو بهار و گلشن من همچو جانست عشق در تن من راست چون زلف تو بود تاریک بی رخ تو جهان روشن من همچو خورشید و ماه در تابد عشق تو هر شبی ز روزن من دست تو طوق گردن دگری غم عشق تو طوق
ای نگار دلبر زیبای من شمع شهرافروز شهرآرای من جز برای دیدنت دیده مباد روشنایی دیده بینای من جان و دل کردم فدای مهر تو خاک پایت باد سر تا پای من از همه خلقان دلارامم تویی ای لطیف چا