غزل شمارهٔ ۴۹۹
آینه چندان که روشن تر بود روی خود دیدن در او خوشتر بود دل بود آیینه گیتی نما در نظر صاحبدلی را گر بود خوش سر داری و ما سردار آن بر سر دار این چنین سرور بود گفته مستانه ما دیگر است
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
آینه چندان که روشن تر بود روی خود دیدن در او خوشتر بود دل بود آیینه گیتی نما در نظر صاحبدلی را گر بود خوش سر داری و ما سردار آن بر سر دار این چنین سرور بود گفته مستانه ما دیگر است
رند مستی جو دمی با او برآ از در میخانه ما خوش درآ مجلس ما را غنیمت می شمر زانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا جام می بستان و مستانه بنوش قول ما می گو سرودی می سرا خوش خراباتی و خم می سب
جامیست چه جم نما دل ما بنموده خدا به ما دل ما شمع دل ماست نور عالم افروخت به خود خدا دل ما عشقش بحریست بیکرانه خوش بحری و آشنا دل ما سلطان عشقست و دل غلامش او پادشه و گدا دل ما درد
عاشقی از عاقلی خوشتر بود غرقه دریای ما خوشتر بود یک سر مو میل غیری کی کند هر که را سودای او بر سر بود عقل را نقش و خیالی دیگر است ذوق عشق و حال او دیگر بود ای که گویی ترک غیر او بگ
نسبت خرقه ام از پیر خرابات بود به از این نسبت خرقه ز محالات بود این چنین پیر مریدی و چنان میخانه باده نوشیدن من عین عبادات بود عشق می بازم و خاطر به خدا مشغول است میخورم باده و جان