غزل شمارهٔ ۸۰۰
مدام همدم جام شراب باشد رند همیشه عاشق و مست وخراب باشد رند حجاب زاهد بیچاره عجب طاعت اوست ولی به مذهب ما بی حساب باشد رند چو رند جام می بی حساب می نوشد به نزد عقل کجا بی حساب باشد
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
مدام همدم جام شراب باشد رند همیشه عاشق و مست وخراب باشد رند حجاب زاهد بیچاره عجب طاعت اوست ولی به مذهب ما بی حساب باشد رند چو رند جام می بی حساب می نوشد به نزد عقل کجا بی حساب باشد
تا نگویی که خواجه مالش ماند مال پامال شد و بالش ماند خواجه پیوسته در خیالی بود عاقبت مرد و قیل و قالش ماند حاصل خواجه قیل و قالی بود نقش خواجه شد و خیالش ماند رفت صاحبدلی از این عا
سلطان که بود گدای سید عالم چو بود فدای سید ما جام جهان نمای اوییم او جام جهان نمای سید داریم هوا و خوش هوایی آنگه چو هوا هوای سید جایی که بقای اوست جاوید باقی بود از بقای سید تا نغ
خوش در میخانه را بگشاده اند باده نوشان را صلایی داده اند در خرابات مغان رندان ما بر در میخانه مست افتاده اند جام می بر دست و مستانه مدام سر به پای خم می بنهاده اند خرقه خود را به م
خاک پاک ما به می بسرشته اند عنبر ما با گلاب آغشته اند باز یاران بازیاری می کنند بی تکلف تخم نیکی کشته اند خلعت هر کس بود نوعی دگر جامه ای پوشند کایشان رشته اند آفرین بر همت صاحبدلا