غزل شمارهٔ ۹۷۴
این حضور عاشقان است و سماع صحبت صاحبدلان است و سماع حضرت مستان خاص الخاص او مجلس آزادگانست و سماع یار با ما در سماع معنوی این معانی را بیان است و سماع گر دوای درد می جویی بیا درد د
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
این حضور عاشقان است و سماع صحبت صاحبدلان است و سماع حضرت مستان خاص الخاص او مجلس آزادگانست و سماع یار با ما در سماع معنوی این معانی را بیان است و سماع گر دوای درد می جویی بیا درد د
دردمندیم و از دوا فارغ مستمندیم و از شفا فارغ مبتلاییم و از بلا ایمن بینواییم و از نوا فارغ در وصالیم و فارغ از هجران در بقاییم و از فنا فارغ ما طلبکار او و او با ما یار جویای ما و
عشق او دریا و ما در وی صدف از صدف گوهر طلب کن ای خلف گوهر هر کس که باشد خوبتر باشد او را بر یکی دیگر شرف کی تواند بود گیلان همچو مصر یا کجا باشد سقر مثل نجف کشف و کشاف است ما را در
وقت آن آمد که ما را باز بنوازی به لطف یک زمانی از کرم با ما بپردازی به لطف حال ما گرچه خرابست از کرم معمور ساز خوش بود گر ساز ما را باز بنوازی به لطف گرچه بر خاک درم انداختی ای نور
پادشاه عاشقانیم و گدای کوی عشق ای عجب بنگر گدا شد پادشاه کوی عشق مجلس مستان حضرت روضه رضوان ماست جنت المأوای ما بستانسرای کوی عشق عقل سرگردان چه داند ذوق بزم عاشقان ناسزایی خود کجا