شمارهٔ ۲۷ - نجم دین
ای نجم دین به خط تو عثمان نداد سیم نه جمله بی میخم باوی چه فن زنم دل برکنم ز سیم تو تا از برای سیم آلات روی عثمان چون سیم برکنم تو بشکنی برای آنچه دهی خط نجم را من نیز اگر نباشم سی...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
ای نجم دین به خط تو عثمان نداد سیم نه جمله بی میخم باوی چه فن زنم دل برکنم ز سیم تو تا از برای سیم آلات روی عثمان چون سیم برکنم تو بشکنی برای آنچه دهی خط نجم را من نیز اگر نباشم سی...
از خنده مغاله چون فتد در رخ یار از گریه کنم سرشک چون کور قطار از خنده یار و گریه من ناچار لوری بمغاله افتد آخر یکبار
ای سنایی بیا و قد خم کن باد بوق مرا به ن کم کن بسر بوق من فرودم تیز بدهان دهل دمادم کن خود بی تیز را دمادم دم خود بی دبدبه دمادم کن گرد ی ز جزاجت خسته تازه و گرم گرم مرهم کن آدم خس...
رسیده ماه محرم به سال پانصد و شصت به بارگاه وزیر خدایگان بنشست که تا نظر کند اندر جمال طلعت او که هیچ شه را مانند او وزیری هست خجسته رای و همایون لقا و فرخ فال دراز عمر به عدل و ز ...
ای ز جان عزیز بنده اعز در فکنده است بند تازی بز از یکی ناگذشته موی سرش موش نش گذشته از یک گز ره نیابد ز سوی با صد جهد گر به ن بر زنیش میخی گز به تکسکی نیرزد و خواهد بوسه ای را زمن ...
از خرتر تا جرس گشاده زبانم ناصر مغ را بتاج خرقان بانم تاج و مرا با دو خر مباشرت افتاد وی بغم این و من بحسرت آنم تاج بمن گفت من مفلسف عصرم بر رمه گوسفند عقل شبانم گرگ گیاخوار و گوسف...
غازی بکمند زلف شهریرا بست آنگه بسنان غمزه خلقی را خست دیوانه دلی دارم شوریده و مست کان خسته و بسته دید و در غاری جست
ای خصلت تو هشتن آخر چه خصالست این وی فعل تو برگشتن آخر چه فعالست این در ن هلی و هشتی برگردی و برگشتی ای مایه هر زشتی آخر چه خصالست این در ن برو در ن هل مندیش حرام از حل ای سوده به ...
دل مرا دل معشوق من موافق نیست وگر موافق باشد ز عشق لایق نیست موافقت ز دل عاشقان پدید آید موافقت نپذیرد دلی که عاشق نیست از آن بسی که بخوشی چنان نباشد شهد وزان رخی که بلعلی چنو شقای...
برگوی بداماد خود ای ناصر بزاز تا مست شد از ن نکند عربده آغاز از وجه غزی و تتری سست رکونی بر مردم کسبه نشود طاعن و غماز تا کو بیان جمع نگردند دگر بار در حمیت ن سرش نگیرند دگر باز با...
به میزبانی نزدیک آن جگر بندم نوید دادم و آوازه ای درافکندم حرام خواهد بودن کنون نوید مرا هنوز ساختنی مانده کارکی چندم خدو وایه و ایر چو سنگ و جامه خواب شداست ساخته باقی بر او چه پی...
صدرا باد به محشرت نامه سپید تا حشر مبادات سر خامه سپید افتد که ز بهر من کنی خامه سیاه تو خامه سیه کنی و من جامه سپید
آنگه که بدی نبود رخ مه را خویش جستن ز تو من نیافتم بهره خویش اکنون آیی که گشت ونت درویش چون گردن پیر گاو گردنکش ریش
ای همه تاز بارگان سری و آشکارگان یک یک و جمله کارگان رب درو مغ فشارگان بر سر نان نظارگان پیشتر از ستارگان آنکه بد از خیارگان گشت ز ایر خوارگان طرفه غلام باره احمد لاک لالکی چون سگ ...
چرا نگفتی با من بتا به روز نخست که عهد و وعده و پیمان من مدار درست به من مده دل و از من وفا مجوی بدانک جفای آخر باشد ز من وفای نخست وفا نمودی از اول جفا کنی آخر درین دل آنچه نبات ث...
کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس کناس و دیر آس و میانش رگ آور است نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر نیمو...
مدحتم را خط صلت دادی تا نمودی که خط من نیکوست بنده هم نیز بنده وار زدم کوس مدح تو پیش دشمن و دوست از تقاضای آرزو فرسود کفش من چرو پای من پی و پوست آن خط از بهر رابحی دادم نزدم سیم ...
شه مظفر تمغاج خان کامروا که گردش فلک توسن است رام ورا ورای او ملکی نیست در بسیط زمین مطاع و نافذ فرمان به ناروا و روا شه بزرگ عطا کدخدای خرد و بزرگ گرفت خرد و بزرگ از خدای هفت عطا ...
ای سرخ بادسار چو سر کفته بادرنگ با سرخی طبرخون با سختی زرنگ صوفی شدی و صوف سیه شد لباس تو چون صوفیان کلوته به سر بر عقیق رنگ از زیر پنج پرده به شاهد نظر کنی چون صوفیان به رقص درآیی...
نظام الدین شه والای میران ایا ذات تو از رحمت سرشته هوای مهر تو ایزد تعالی بدلهای خلایق بر نوشته ندانم یکتن از کل خلایق که در دل تخم مهر تو بکشته ثناگوی ترا بی تو دل از غم بدو نیمه ...
ری دارم که خر ندارد خر تا بکلاه بر ندارد مانند یکی درخت جیلان سرکنده که برگ و بر ندارد نی داری که صد چنین ر تا یه خورد خبر ندارد دارد کلهی ز اطلس سرخ لیکن کمر بزر ندارد آنکس نکند ب...
آمد پسر دیو بوالعطا را قیمت شد ازو در پربها را آری شبه آرد بها گهر را عزت درم ناروا روا را چون ابرو شب است آن پلید زاده از ظلمت و نور این دو پادشا را زان داد که تا دیو را بینند لاح...
اندر پیت ای دو دیده مستی رندند هر پاکی را بتهمتی بربندند جانا مکن از حرمت این ریش سفید کاری که بران خط سیاهت بندند
ای پسر ریش آوریدی گل کش و دیوار زن باد سرد از درد ریش آورد کی دیوار زن گاه بی ریشیت گنتم دست بر دیوار نه ممرا گفتی رو ای غرزن سر دیوار زن پار بر من لاف پریشی زدی و خوش زدی گر بحسن ...