شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح علی بن احمد
از من بآزمون چو طلب کرد یار دل از جان شدم بخدمت و بردم نثار دل دیدم بزیر حلقه زلفین آن نگار در بند عاشقی چو دلم صد هزار دل فرمانگذار دلبر و طاعت نمای من طاعت نمای داده بفرمانگذار د...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
از من بآزمون چو طلب کرد یار دل از جان شدم بخدمت و بردم نثار دل دیدم بزیر حلقه زلفین آن نگار در بند عاشقی چو دلم صد هزار دل فرمانگذار دلبر و طاعت نمای من طاعت نمای داده بفرمانگذار د...
نگار من همه حسن و ملاحت است و جمال همه ملاحت حسن و جمال او بکمال غزال چشم نگاری که بر شکار دلم شداست چیره تر ار شیر در شکار غزال ز بسدین لب لعل شکر سرشته او خطی چو برگ نی سبز بردمی...
ز قد چون الف سیم آن لطیف غزال فراقم آمد و شد قد من چو زرین دال بدال زرین سیمین الف بمن بفروخت میان دال و الف زانکه نیست روی وصال بدان امید که بینم خیال او در خواب نشاندم از سر مژگا...
سوی جبال سپهدار شرق شد به جدال خدای عرش بر او سهل کرد فتح جبال ز بیم آنکه سر تیغ او به بال رسد عدوش سر به هزیمت نهاد تافته بال حلال بود بر او خون طاغیان از عدل ز روی فضل و بزرگی بر...
ز هر بدی که تو دانی هزار چندانم مرا نداند از آن گونه کس که من دانم به آشکار بدم در نهان ز بد بترم خدای داند و من ز آشکار و پنهانم تن من است چو سلطان معصیت فرمای من از قیاس غلام و م...
نهاد ملکت توران شد آباد و خوش و خرم بسلطان زاده توران شهنشاه همه عالم بعالم تا بنی آدم ز عدل او بیاساید خدای علم او را داد شاهی بر بنی آدم جهانداری که از ده قرن پیش از هیبت باسش ز ...
محترم شاه شریعت آمد از بیت الحرم آمد از بیت الحرم شاه شریعت محترم آنکه از وی محترم تر زایر آمد رونداست تا پدیدار آمدست آمد شد بیت الحرم صدر قارون نقی نسبت که اندر دین حق آنچه قارون...
بر جان چو گشاده کرده ای دست ستم تهدید مکن دل مرا بیش به غم آنجا که من و عشق تو باشیم بهم من خود صنما ترا ندارم محرم
تا گشت پدید نصر جانرا دشمن ناآمده بر سپاهش از خصم شکن بردند و بدست مرگ دادند نفس احسنت زهی سپه نه مردند و نه زن
در این جهان که سرای غمست و تاسه و تاب چو کاسه بر سر آبیم و تیره دل چو سراب خراب عالم و ما جغدوار و این نه عجب عجب از آنکه نمانند جغد را بخراب بخواب غفلت خفتیم خورده شربت جهل که تا ...
حکیم نوزده چون بیست و هفتگان بیند همان زمان دو سی اندر نود زمان بیند بدان زمان نشود دلشکسته از پی آن که سود خویش سراسر در آن زیان بیند حکیم نوزده در آب و آینه نگرد که تا ز صورت خوی...
سوزنیم موم دل و خاره ر پیرترین روی شکر پاره ر قاضی دعوی مرا نشنود تا نبرم سوی زنش پاره ر هر که به بیاعی من ن فروخت سود کند هر شب صد باره ر زیر کتان آنگه چون دانگ سنگ خایه همیدارم چ...
عمر عاشق از املاک اجل فخرالدین پنبه دزدید و ندانست که آن بگزاید خورد سوگند و از آن شومی سوگند دروغ پنبه شد رشته و از ونش برون می آید
سالار بک که بخشش کف جواد تو کمتر فزونتر آمد از گنج شایگان تشریف یافتی و جمال از صفی دین و اشراف بر سر رمه های خدایگان بادت خجسته این عملی را که یافتی هرگز بود مبارکبادم به رایگان د...
عمرم افزونی گرفت از لذت عشق عمر لذت عشق عمر عمر مرا نارد بسر بسر خواهد شدن عمر من اندر عشق تو هم بسر باز آرم از عشق عمر عمری دگر بر رخ چون جنتش کردم نگاهی در زمان از لب چون کوثرش ب...
گدای گداپیشه زاق و گنگ که دست تو شل باد و پای تو لنگ تو گر باز گشتی نه شادان بغم دژم چهره بارکش گشت تنگ بسا تنگدستا که بردند ازو صلتهای فاخر بخروار و تنگ ز بخت بد تست بر بخت او چو ...
شاه برهان نسب آنست امام بن امام خسرو شرع ملک زاده حسام بن حسام آن حسام بن حسامی که حسام نظرش هرگز از خصم بالزام نشد باز نیام به حسامی ز نیام آخته شد زنده به مرگ تا برون آمد از عهده...
ای حسام دگر از گوهر والای حسام ملک کامروا بر علمای اعلام سیف و برهان و حسام از تو بنازند که تو خلف صالحی از سیف وز برهان و حسام اگر اسلاف تو در دار سلامند مقیم هر مقامی که بوی هست ...
صاحب عادل وزیر شاه معظم صدر خجسته پی عزیز مکرم سرور عالم که هست از نیت نیک عالمیانرا بشفقت پدر و عم خرم و خوش باش کز قبل اوست پیش ممالک مرفه و خوش و خرم تا سوی در غم نشاط کرد و خرا...
ز گردون سعد اکبر داد پیغام بدستوری که با شاه است همنام که تا من سعد ملک آسمانم تو خواهی بود سعدالملک اسلام ز سعد اکبر ای صدر اکابر تو محفوظی بدین اعزاز و اکرام سپهر توسن تند حرون گ...
بر خود از طبع خود سلام کنم سنت شاعری قیام کنم شعر خود را چو کوکب شعری بر چرخ نیل فام کنم سخن از کس بعاریت نبرم که هم از طبع خویش وام کنم صید دلها کنم چو بر کاغذ از قلم حلقه های دام...
میر خوبان کشید نامعلوم حشم زنگ در حوالی روم گشت پوشیده زان سواد حشم عدل نوشیروان بظلم سدوم من بر او عاشقم هنوز چنان که نه مظلوم دانم و نه ظلوم درد و یاقوت شهد لذت داشت سی و دو دانه...
مهتر آن بهتر که باشد فاضل و راد و کریم تا هم از وی مدح او را مایه بردارد حکیم حکمت آرا اینقدر داند که مهتر به بود فاضل و راد و کریم از جاهل و زفت و لییم هر لییم و زفت و جاهل را نگو...
جاودان ماند کریم از مدح شاعر زنده نام زین بود شاعر نوازی عادت و رسم کرام مدحت از گفتار شاعر محمل صدقست و کذب صدق در حق کرام و کذب در حق لیام شاعر آن در زیست دانا کو باندام کریم راس...